مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست اگر پیشم نشینی دل نشانی و گر غایب شوی در دل نشان هست به گفتن راست ناید شرح حسنت ولیکن گفت خواهم تا زبان هست ندانم قامتست آن یا قیامت که میگوید چنین سرو روان هست توان گفتن به مه مانی ولی ماه نپندارم چنین شیرین دهان هست بجز پیشت نخواهم سر نهادن اگر بالین نباشد آستان هست برو سعدی که کوی وصل جانان نه بازاریست کان جا قدر جان هست
به افتخار خودم سوار پای خودم میشوم، سوار خودم و پشت پای خودم میشوم غبار خودم به گرد پای خودم چرخ میزنم این بار و دور میشوم از مرکز و مدار خودم به ابتدای خودم پرت میکنم خود را و پیش پای خودم میشوم نثار خودم به بند میکشم،آزادی کویری را و دور باغ خودم میشوم حصار خودم سکوت، روح مرا استحاله کرده ولی بلند میشوم این بار با هوار خودم : آهای" من؟ " نه ببخشید با خودم بودم خودم که خسته شدم زیر کوله بار خودم آهای با توام از قبر خود بیا بیرون منم که آمده ام بر سر مزار خودم که بعد با تو که شاید همان خودم باشی قدم زنان بروم زیر پای دار خودم مدال فتح خودم را به گردن آویزم و بعد جشن بگیرم به افتخار خودم شاعر صالح سجادی
آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم نه فراموشيم از ذکر تو خاموش نشاند که در انديشه اوصاف تو حيران بودم بي تو در دامن گلزار نخفتم يک شب که نه در باديه خار مغيلان بودم زنده مي کرد مرا دم به دم اميد وصال ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولاي تو در آتش محنت چو خليل گوييا در چمن لاله و ريحان بودم تا مگر يک نفسم بوي تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت عهد بشکستي و من بر سر پيمان بودم