دی بنواخت یار من ، بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی ، جان ستم چشیده را هوش فزود هوش را ، حلقه نمود گوش را جوش نمود نوش را ، نور فزود دیده را مولانا
مَنَ ازْ آن حُسنِ روزافزون که یوسُف داشت دانستم، که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرد زُلِیخا را. اگر دشنام فرمایی وَگَر نفرین، دعا گویم؛ جوابِ تلخ میزیبد، لبِ لعلِ شِکرخا را. حافظ
یارب مه تابان من یا نور ربانی است این عیسی چارم آسمان یا یوسف ثانی است این فراش دردش سوی دل آمد که جاروبی زند در خانه غوغا دید و گفت یارب چه افغانی است این حسین خوارزمی (قرن۸ و ۹ ه ق)
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت سعدی
تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی مگرجان بیتو میمانددراین تندیس انسانی نشاید گفت مهرویی کہ تو والاتر از ماهی فروزانتر زِخورشیدی وگرمابخش ورخشانی
مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست اگر پیشم نشینی دل نشانی و گر غایب شوی در دل نشان هست سعدی