دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزم که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش حافظ
من خود مجرد از همه نام و نشانمي برهر صفت كه عشق تو گفت آن چنانمي در گوشه فراق تو پير شكسته ام گاهي ز تاج مهر تو شاه جهانمی كوته كنم حديث چو مومي برآفتاب هرچ افتضاي عشق تو باشد همانمي بشكست اگرمرا دل ازآن لعل دلفريب شادم كه دلشكسته آن دلستانمي
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم
دست های ام جنون خون دارند وقتی از خواب می پرم بی تو در گلوی ام ستاره می سوزد حین تدفین دفتر م بی تو دفتری که بدون تو مردند واژه های نجیب و خون خوار ش در سکوت ات به مرگ تن دادند آیه های خدای ناچار ش این جهان اجتماع تن ها یی ست که جهنم برای شان حیف است دودِشان دور باشد از مهر ت به جز ابر ی که دل به جان ات بست
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر , حسناتی ننوشتیم جانا مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما هیچ نکشتیم