یک لحظه صدای یک سیلی تو گوشم پیچید از اون قدیم ها وقتی بچه بودم شاید اول دبستان برادرم منو تو کوچه دید محکم زد تو صورتم موهامو با کش بسته بودم از موهام گرفت تا خونه کشون کشون برد خیلی سردرد گرفتم اون روز هنوزم معنی اون رفتارش رو نفهمیدم
صدای چرخیدن پنکه سقفی ، به صداش عادت کردم ، اصلا برام نقش لالایی داره ، موندم تابستون تموم شد ، موقع خواب چه کنم ، شاید صداش ضبط کنم گوش کنم ، بچگی ها که تو بهار خواب میخوابیدم خونه ننه بزرگم ، اسمون نگاه میکردم ، چقدر لذت بخش بود با اینکه تو بچگی دیدن اسمون همچی لذت بخش نباید باشه ولی برای من لذت بخش بود ...