آرام باش عزیز من! آرام باش حکایت دریاست زندگی... گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم، چشمهای مان را میبندیم، همه جا تاریکی است، آرام باش عزیز من! آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟ کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من نه بستهام به کس دل، نه بسته دل به من کس چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم، در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من سبمین_بهبهانی
کتابها خوراک فکری آدم هستند، که اگر نباشند، فکر آدم برای رفع گرسنگیش، سراغ هر چیز بیهودهای که شده کشیده میشود ... و این یعنی رنج.....
« از چشم افتادن » بنظرم آخرین مرحلهاست. این آخرین مرحله با دلخور بودن یا ناراحتی فرق داره، این مرحله ناامید شدن از طرف مقابله، مرحلهی رها کردن. رها کردن آدم روبرو بدون لحظهای ناراحتی و پشیمانی. ..... پویان اوحدی