تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی
دیرگاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شــــــده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قســــمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بــی خبر است که اسیر شب یلــــدا شده ام ایرج میرزا
ای دوچشمانت چمنزاران #من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که درخود داشتم هر کسی را #تو نمی انگاشتم...