مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کردهام تحقیق دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت که در کمینگه عمرند قاطعان طریق بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام حکایتیست که عقلش نمیکند تصدیق اگر چه موی میانت به چون منی نرسد خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق حلاوتی که تو را در چه زنخدان است به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام ببین که تا به چه حدم همیکند تحمیق
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص خود جان و جهان نغمهٔ آن پردهنواز است عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟ رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟ معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟ محتاج نیاز دل عشاق چرا شد حسن رخ خوبان، که همه مایهٔ ناز است؟ عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست در کسوت معشوق چو آید همه ساز است زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت قسم دل عشاق همه سوز و گداز است راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک هر ره که جزین است همه دور و دراز است مستی، که خراب ره عشق است، درین ره خواب خوش مستیش همه عین نماز است در صومعه چون راه ندادند مرا دوش رفتم به در میکده، دیدم که فراز است از میکده آواز برآمد که: عراقی در باز تو خود را، که در میکده باز است
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شدهام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد پيش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست در چمن باد بهاري ز کنار گل و سرو به هواداري آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتي و از خلوتيان ملکوت به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
اي پيک پي خجسته که داري نشان دوست با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود يا از دهان آن که شنيد از دهان دوست اي يار آشنا علم کاروان کجاست تا سر نهيم بر قدم ساربان دوست گر زر فداي دوست کنند اهل روزگار ما سر فداي پاي رسالت رسان دوست دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت دستم نمي رسد که بگيرم عنان دوست رنجور عشق دوست چنانم که هر که ديد رحمت کند مگر دل نامهربان دوست گر دوست بنده را بکشد يا بپرورد تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست گر آستين دوست بيفتد به دست من چندان که زنده ام سر من و آستان دوست بي حسرت از جهان نرود هيچ کس به در الا شهيد عشق به تير از کمان دوست بعد از تو هيچ در دل سعدي گذر نکرد وان کيست در جهان که بگيرد مکان دوست
نکتهای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم کس ندیدهست و نبیند مثلش از هر سو ببین حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواست ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
می خرامد غزلی تازه در اندیشه ما شاید آهوی تو رد می شود از بیشه ما دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته اند دل چون سنگ تو را در دل چون شیشه ما اگر از کشته ی خود نام و نشان می پرسی عاشقی شیوه ما بود و جنون پیشه ما سرنوشت تو هم ای عشق فراموشی بود حک نمی کرد اگر نام تو را تیشه ما ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک چشم بگشا که گره خورده به هم ریشه ما
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بیمروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بیخبر آید