فیزیک علم زندگی عه... فیزیک میگه.... تماس بره بالا... گرما میره بالا... اصطکاک میره بالا... فیزیک میگه تماس دو حسم اصطکاک رو میبره بالا... پس اگ تو دوستیامون... اصطکاک هست... یعنی خیلی رفیق شدیم... و حیفع خراب شع.... در ضمن اندازه هم باعد نگه داشت ک اندازه نکوست.. خلاصه اینکه... فیزیک علم زندگی عه=) #عافتاب_نوشته✒
یکساعتی بود که آنجا نشسته بودیم سرم پایین بود حوصله حرفهایشان را نداشتم بیشتر از هرچیزی استرس این را داشتم که رفتارم مناسب باشد و اشتباهی ازم سر نزند آمده بودیم پیش برادر خیلی خیلی بداخلاق دوستم تا به ما مشورت بدهد آن هم به اصرار خواهرش. چون امکان نداشت من بخواهم از چنان موجود ترسناکی مشورت بگیرم! مگر برای دانستن روشهای مختلف قبض روح شدن! داشتم ثانیه شماری میکردم برای رفتن که یک دفعه دوستم یک گوشی سیاه را گرفت جلویم و گفت این عکسها را نگاه کن..ببین میپسندی؟ از اصل موضوع پرت شده بودم.. عکس از در و دیوار یک خانه بود بیشتر از این که توجهم به محتوای عکس باشد ..زوایای عکس گرفتن بنظرم عجیب و کمی مضحک امد.. برای همین ناخود آگاه با خنده گفتم طرف عکاسی بوده ها. انگار یا دراز کشیده یا از در و دیوار آویزان بوده با مصیبت عکس گرفته! یکدفعه دوستم محکم کوبید توی پهلویم گفتم آخ..! و به سمتش برگشتم و قبل از این که بپرسم چرا میزنی..با چشم و ابرو به آنطرف میز اشاره کرد در مسیری که چشمم به قیافه برادر بداخلاقش افتاد که دست به سینه به من خیره شده بود دستش را دراز کرده تا گوشی را بگیرد..خنده بر لبانم خشک شد بادهانی نیمه باز و بهت زده به دستش نگاه کردم توی ذهنم بدنبال ربطی بین گوشی سیاه و دست دراز شده او میگشتم و از یافتن این ارتباط تا مرز سکته رسیدم احساس کردم کف دستم عرق کرده است من همیشه خیلی از این مرد میترسیدم همیشه از همان زمانهایی که با خواهرش دوست شدم از او میترسیدم چشمهایش همیشه برایم حس تماشای چشمهای بیحرکت و سرد یک تمساح گرسنه.. وسط یک مرداب خطرناک ..را تداعی میکرد هیچ کس جرات حرف زدن با اورا نداشت چون توانایی زیادی در رک گویی و خرد کردن آدمها داشت و حالا من به او با تمسخر خندیده بودم؟ از تصور حرفهای ممکن اش تمام تنم مور مور شد با اخم های گره خورده دستش همچنان برای گرفتن گوشی دراز بود و من مثل مجسمه ی نم زده در حال فروریختنی به دستش خیره شده بودم. ناگهان پشت میزش نیم خیز شد ومن یکباره آنچنان دچار وحشت شدم که بلند گفتم سلام!!! توی دلم گفتم سلااام؟؟!!! آخر این چه گندی بود که زدم؟؟!!! اما او.. اول تعجب کرد کم کم گره ابروها باز شد بعد گوشه چشمهایش چین افتاد و ناگهان قاه قاه زد زیر خنده!! به خودم که آمدم گوشی دستم نبود مطمئنم مادرش هم تا بحال خنده ی حضرت عزراییل را ندیده بود!!
مشتری که آمد برای خانه به اشتباه جلوی در واحد طبقه پایینی ایستاده بودند در میزدندو همزمان حرف های مبهمی میزدند آدمهای پر سروصدایی بودند همانجا کنار در ساکت ایستاده بودم یک دختر بچه یازده دوازده ساله از روی کنجکاوی از راه پله آمد بالا..روی پا گرد ایستاد و بدون اینکه سرش را بالا بگیرد و مراببیند با خوشحالی گفت مامان یک پنج هزارتومانی!!! زنی گفت خدا بده برکت!! یک مرد گفت فکر کنم واحد بالایی باشد؟! زن آهسته گفت بگذارش زیر لباست!! دختر هم زود پول را گذاشت زیر لباسش!! من دست به سینه ایستادم و با خودم فکر کردم یعنی جیب ندارد؟ سرش را بی هوا بلند کرد و چشمش به من افتاد انگار که عزراییل را دیده باشد لبانش لرزید گفت مامان..و بدو بدو از پله ها پایین رفت با مکثی کوتاه همه باهم آمدند بالا دو زن و یک مرد و دختر داشتم حدس میزدم آن صدای زنانه متعلق به کدامیک از آنهاست هردو چهره ای جدی گرفته بودند که از ماجرای چند دقیقه قبل چیزی از چهره شان مشخص نباشد مرد مظلوم تر بود توی خانه را وارسی کردند و تمام مدت حین جواب دادن به سوالات آنها درباره خانه دست به سینه به دخترک خیره بودم. آنقدر خالی نگاهش کردم که به مادرش گفت من میروم بیرون..سربه زیر خزید و پشت در ایستاد.. دلم میخواست شیرینی پیدا کردن آن پنج هزارتومانی که به شکل کثیفی زیر لباسش پنهان بود را برایش زهر کنم. میخواستم این تلخی را بچشد و دیگر بازیچه امیال دیگران نشود. چراکه اگر میدانست کارش بد است نباید بازیچه خواسته آن زن که متاسفانه مادرش هم بود میشد. و اگر کارش را بد نمیدانست آن پنهان شدن و گریز ازنگاه من بی معنی بود. وقت رفتن دستم را به سمتش دراز کردم . مادرش با خشونت گفت چی شده؟ نگاهش نکردم . مستقیم و جدی خیره چشمهای دختر بچه بودم. دست کرد زیر پیراهنش و پنج هزار تومانی را دراورد و گذاشت توی دستم. سرش را پایین آورد گفت ببخشید. دستم را بردم زیر چانه اش صدای جیغ جیغ مادرش را نمیشنیدم. گفتم چرا؟ گفت چون حرام بود. گفتم به خدا اعتقاد داری؟ گفت بله گفتم چرا؟ مگر کجاست ؟گفت همه جا گفتم کی گفته ؟گفت مادرم گفتم مادرت باید از تو معذرت بخواهد عزیزم. خدایی که به تو شناسانده به درد خودش میخورد. او خودش وجود خدایش را وسط راه پله ها برایت نفی کرده. اشک توی چشمش میجوشید.. میدانستم که هیچ چیز ازحرفهایم را نفهمیده و فقط میخواهد از دست من فرار کند. مادرش دستم را گرفت و یک چیزهایی میگفت من انگار توی آب باشم لب زدنش را نگاه کردم یاد مادرم افتادم که وقتی بچه بودم و یواشکی از توی اجیل فروشی یک فندق برداشته بودم بدون حرف دستم را گرفت واز چند خیابان بالاتر برگرداند برد توی مغازه جلویم خم شد و آهسته ازم خواست به مغازه دار اعتراف کنم بعد از آن یاد گرفتم حق من در جیب این آن نیست لابه لای اموال دیگران نیست و روی زمین نیفتاده..
چند هفته ايي ميشه با كسي حرف نزدم...لبريزم ، اما حرفي هم ندارم ... بايد بنويسم كه كمي مغزم خالي شه ...هميشه برايِ اون مي نويسم اما ...لبخندِ تلخ...غم از ديوارِ تحملم بالا اومده و پوزخندي فاتحانه ميزنه ... سرم پر از صدا ست ، هيچ چيز به جز اميد تهديد نشده... هيچ چيز ...يه جايي از مسير ، خدايي كه تسلي خاطر رنج ها ، دردها و فراق هاست از صحنه ناپديد ميشه طوري كه حتي با ميكروسكوپِ توكل هم ديده نميشه ...من از زندگي كه نزاعي ناپايدار براي بقا ست خسته ام ... اگر چه ايماني كه منو به خدا مطمئن ميكرد مرده ، اما من هنوز به يادِ خوشي هاي ايمان به سوگ نشستم ... ميخواستم يك بار از زندگيِ كه فكر مي كنم مالِ من نيست – تأكيد مي كنم كه فكر مي كنم – رها شم ... اما نشد ...ترسيدم ...چرا؟ به خاطرِ دلبستگيِ بي حد و حسابم به اون كه شعله اش در قلبم روشنه...شعله اي كه براي روشن موندنش تا مرگ رفتم و برگشتم ...وحشتي سبعيانه از نبودش ...از نبودم وقتي اون هست و من مثل هميشه محرومم ...همه ي اونچه كه الان احتياج دارم اينه كه از ته مانده ي هر چيزي در وجودم استفاده كنم و به شكلِ اراده اي درش بيارم براي گرفتنِ تصميم ...داشتنِ هوشياري و حضورِ كامل ...چيزي كه از فقدانش در اين روزها رنج ميبرم ...اين زنده گي كه آرام آرام و چكه چكه از لابه لاي انگشتاي بي رمق من به زمين مي چكه متعلق به من نيست . زمين خسته و انسان ها سرگردان ... من از سرگرداني بيزارم ... زمانِ زيادي از اهلي شدنم نمي گذره اما چه فايده ... تمامِ زندگي هياهوست...يك لحظه هستي و لحظه ايي بعد نيستي....علائم حياتي كافي نيست ...من نمي دونم واقعا چهره واقعيتْ زيبا و حقيقتْ كريهِ يا فقط تصور مي كنم كه اينطور هست ...اما اون نيرويي كه ديگران رو علي رغم زمين خوردن هايِ زياد به حركت وا ميداره در من نيست ...من فقط نورِ خودمو دنبال كردم حتي اگر به سراب ختم بشه ....من مرضِ فكر كردن دارم اما فكر كردني كه به عمل منتج نشه جز يه مرض چيزِ ديگه ايي نيست ...به رنج آگاهم نه فقط رنجي كه سهمِ منه اما تواناييِ رويارويي با اون رو ندارم .. نه در مورد خودم و نه انسانهايِ دورو اطراف ... رسماً تويِ هچل افتادم ...يه زنده گي با علائم حياتيِ صرفْ به همون اندازه سخت و طاقت فرساست كه يه زندگيِ خوب ...به دنبالِ معرفت نرو كه سر از تيمارستان در مياري... ترجيح ميدم اينطور فكر كنم...خسته ام...بايد بخوابم ...
آدما رو میشه به خیلی چیزا تشبیح کرد . بسته به شرایط و موقعیتی که توش هستن اما اگه بخوایم همه رو به شکل گرامافون ببینیم هر کدوممون سوزنمون روی یه جایی از زمان . مکان . یاشخصی گیر کرده هر چقدر که ازش گذشته باشه مهم نیست اصلا انگار زندگی واقعی آدم تو همون لحظه واستاده بعد هی روزها و شبها و ماه ها و سالهای زیادی ازش میگذره آدمای مختلف اتفاقات خوب و بد همه و همه انگار وجود ندارن انگار واقعی نیستن تنها چیزی که واقعی هست همون لحظه همون حس همون شخص ...
ازبچگی آدم نچسبی بودم. با یک برچسب " دوست شدن با من ممنوع" روی پیشانیم. روزهای اول مدرسه که مساله که دوست شدن برای دیگران کمتر از چند ثانیه زمان میبرد برای من انتخابی وسواس گونه بود. نه این که منفور باشم نه اینکه به دیگران حمله کنم و یا رفتار زننده و بدی داشته باشم. ویا از نزدیک شدن به دیگران وحشت داشته باشم. بلکه برعکس جوری بی تفاوتی از سر و رویم میبارید که ابتدای حضورم هیچ کس رغبتی برای آشناشدن بامن نداشت. سردی عجیبی که یکباره در کودکی به سراغم آمد و خیلی ها را به ترس واداشت. تنها دوستی من خلاصه میشد به هم نیمکتی هایم. که آن هم البته به دلایل غیرقابل گریز زیست محیطی روی داده بود. با اشاره و انتخاب معلم کنارهم نشستیم و این کنار هم نشستن 23 سال ادامه پیدا کرد. و هرگز برای هیچ کداممان تعداد دوست ناب از عدد سه تجاوز نکرد. همان هفت هشت سالگی قسم خوردیم که همه جا باهم باشیم. برای همین هرسه یک رشته را در دبیرستان انتخاب کردیم. جوری درس خواندیم که یک دانشگاه قبول شویم. و این برای همه کسانی که مارا میشناختند موضوع شگفت انگیزی بود که برعکس در دنیای دخترانه ما چیزی جز عاشقانه ای تا پای مرگ نبود. دوستی مان چنان رگ و ریشه دار شده بود که در تمام دوران تحصیل آرزوی خیلی ها بود که یک ضلع این مثلث را بشکافند و شکل هندسی دیگری بسازند. یک روزِ پانزده سالگی توی راه مدرسه بعد از اینکه "م ن" با هیجان از خوابی که راجع به عروس شدنش میگفت, بهم قول دادیم که هرگز ازدواج نکنیم و اگر ازدواج کردیم هرسه باهم و در یک شب جشن عروسی بگیریم. و بعد خیلی جدی شروع کردیم به نظر دادن راجب تیپ و قیافه شوهرهایمان. من خیلی کوچکتر از آن روز بودم که به دوست برادرم دل باختم. و این دل باختن برعکس تمام دل باختن های اقتضای سن و سالم ماندگار شد. رشد کرد . ادامه پیدا کرد . خطرناک شد و درنهایت کبریت کشید زیرعاطفه ام. و من در نوزده سالگی دوباره در همان سردی کودکیم فرو رفتم. " م ن " عاشق خیلی ها میشد. هرروز برای یکی شعر میگفت. وگریه میکرد. " م س" وضعش از من بدتر بود. در هفده سالگی عاشق پسرخاله اش شد و تا تابستان چهارسال پیش به امید برداشته شدن قدمی از سوی او صبر کرد. و درنهایت با دلی شکسته با پسری که خیلی خیلی شبیه شادمهر عقیلی بود ازدواج کرد. یک ماه بعد هم " م ن" با پسر دوست پدرش که از قضا آتشنشان است ازدواج کرد. و حالا جز مکالمه های گاه و بیگاه چیزی از آن عاشقانه دخترانه باقی نمانده است و من مظلومانه این بی وفایی را به آن دو گوشزد می کنم و برایشان از نیمکت پیری می گویم که خالی مانده.. و دختری که با انگشت شکل های غم انگیز مبهمی روی آن رسم می کند..
حوصله هیچ چیزی را ندارم بداخلاق شده ام خندیدن برایم سخت شده است نمیتوانم روی یک چیز تمرکز کنم ورزش فقط جسمم را تغییر میدهد روحم بیمار و مریض گوشه ای افتاده حتی میتوانم بگویم فردا چه روزی خواهد بود و اولین چیزی که میخورم واولین حرفی که میزنم چه خواهد بود. حتی پیشاپیش فکر کرده ام که برای ناهار چه چیزی بپزم و ناهار نخورده در ذهنم مواد شام را مرور میکنم. فکر کنم مردن همین باشد. فکر کنم مردن همین نکبتی باشد که درون آن غرق شده ام. همین لجنی که با اسم زیباییش برایش جان میدهم. مردن باید همین زندگی متعفن , خسته و کج و کوله و زشت باشد. آخ که دوست داشتم نویسنده میشدم. نه اینکه نوشتن بلد باشم. فقط دوست داشتم بشوم و بی هیچ ترسی از خوانده شدن بنویسم. و حالا نوشتن برایم غیرممکن شده. اینکه مداد یا خودکاری بردارم و روی کاغذ چیزی بنویسم ناممکن شده. آخرمن از نسل تایپ کردن های تند تند و پشت سرهمم. نسل حرفهایی که هیچوقت نزده ام و کسی که هیچوقت نشده ام. نسل آرزوهای سرکوب شده. از نسلی که هرروز قضاوت می کند چون صدهابار به بیرحمانه ترین شکل ممکن قضاوت شده است. من از نسل دلتنگی های پنهانیم. نسل بیخوابی های شبانه , دردهای مکرر . نسلی که هرگز نتواسته خوب عاشق باشد ولی خیلی خوب از عشق میگوید. من از درد بی درمان تکرار مریضم من از درد بی درمان تکرار میمیرم
بعضی وقتا چیزایی که مینویسی از نظر دیگران چرت و پرته بی سرو ته و بی معنی ... اما فقط خودت میدونی و خودت که چی میگی چون بقیه نمیتونن بفهمن که تو یه جمله یه اسم یه کلمه میتونی یه دیوان کامل حرف داشته باشی نمیتونن بفهمنن همه داشته ات ازش شاید فقط یه عدد باشه یه 7 ... یه 7 که قد یه دنیا توش حرف باشه و فقط خودت بدونی چی به چیه بزار دیگران به قضاوتشون برسن تو هم به افکارت ...
گاهی عمیقا دلم میخواهد یک ماده مخدر مصرف کنم. یک جنس توهم زا. وحشت آور . ترسناک! چیزی که همه آشفتگی درونم را برایم بزرگ کند بیاورد جلوی چشمم! چیزی که یک دفعه مرا در خودش فروببرد مثل یک زندان ژله ای عظیم بدون راه فرار! مرا که مثل یک بزدل مفلوک توان رویارویی با خودم را ندارم توان مقابله با سیاهی لشکر تا دندان مسلح خفته در درونم که زیادی قوی ست! زیادی سرکش است! زیادی بیرحم! زیادی نفرت انگیز!! حتما باید یک چیزی باشد که شجاعتی احمقانه و کاذب بمن بدهد تا بتوانم درون خودم راببینم! میخواهم خودم را ببینم اما ازخودم میترسم!
خیلی خوش بینانه که فکر کنیم در سِنِ ۲۷ سالگی پدر و مادر میشویم و چیزی حدودِ ۵۰ سالگی فرزندی خواهیم داشت بیست و چند ساله! میانگین عمر در ایران حدودا ۷۰ سال است... یعنی تقریبا میتوانیم تا چهل و چند سالگیِ فرزند یا فرزندانمان کنارشان زندگی کنیم و حتی نوه ی کوچکمان را وقتی تازه به شیرین زبانی افتاده بغل بگیریم و بعد،کوله بارمان را ببنیدم و راهی آخرت بشویم! اما در واقع بینانه ترین حالت،وقتی در سی و چند سالگی ازدواج میکنیم و روز به روز شاهد افزایش سن ازدواج هستیم ... اینجا یک ماجرای غم انگیز به وجود می آید که باید با آن روبرو بشویم و آن این است که قرار است فرزندانمان را خیلی زود ترک کنیم و شاید هیچ وقت نتوانیم نوه ی شیرینمان را بغل بگیریم! نمیخواهم از دیر ازدواج کردن ها و دیر بچه دار شدن ها و تک فرزندی گِله و صحبت کنم. فقط خواستم بگویم دلم به حال نسل خودمان و نسل بعد از خودمان خیلی میسوزد. نسلی تنها،میانِ پیشرفت هایِ دیجیتالی! نسلی که مجبور است به دوستِ مادرش بگوید خاله و در رفیقِ صمیمی اش دنبالِ برادر نداشته اش بگردد..