من از دست تو ای دلبر به زیبایی و خوش باشی شبیه ماهی افتادم میان حوض نقاشی و ازدست تو من امشب میان دام افتادم چو دیدم عکس نازت را میان نقش یک کاشی من از پیغمبر خوبان جدایم در سفر هستم شکایت می برم از تو به پیش شاه نجاشی تو در قلبم نمی گنجی و من در کوچه ی دلها شما را جستجو کردم سحر در خلوتی ناشی نسیمی ساکت و سردم میان باغ می گردم ترا پیدا کنم شاید به دلجویی و فراشی دلم می مرد مثل گل به پیش باغبان آری اگرآن نامه را آ نشب نمی دادی به داداشی
شبی به گریه نشستم غمم دو چندان شد شبی که خانه برایم شبیه زندان شد سکوت مبهم و سردی به خانه حاکم بود برای حال خرابم خدا پریشان شد تمام ساعت شب دست مرگ دل دل کرد برای کشتنم امّا خودش پشیمان شد دلم بهانه ی یوسف گرفته بود امّا شبیه قصر زلیخا خراب و ویران شد چگونه زنده بمانم میان این همه غم منی که ماه شبم پشت ابر پنهان شد "حمید بیرانوند"
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانیست پشت پرچین من این سو همهاش ویرانیست انفرادی شده سلول به سلول تنم خود من در خود من در خود من زندانیست دستهای تو کجایند که آزاد شوم؟ هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست ابرها طرحی از اندام تو را میسازند که چوناین آب و هوای غزلم بارانیست شعر آنیست که دور لب تو میگردد شاعری لذت خوبیست که در لبخوانیست دوستت دارم اگر عشق به آن سختیهاست دوستم داشته باش عشق به این آسانیست "حسین جنت مکان"
عادم عصط دیگر! گاهی میخاهد خودش را دور بریزد! میخواهد! برود یک گوشه!!! جایی بی درس! بی رفیق! در یک کلبه!! صبح بیدار شود!! برود برای صبحانه اش، شیرش را بدوشد!!:)! برود از باغ سبزی بچیند! از عالاچیق تنورش! بوی نان در بیاید! کتری طلایی اش هم جوش عامده باشد!! روی سبزه های حیاط!! صبحانه بخورد! برود پی باغش!! کشاورزی اش!!! عادم است دیگر! از این اصول دیجیتالی خسته میشود! دلش میخاهد این سردرد های وای فای را کنار بگذارد! اصول اس کیو ال و برنامه نویسی را کنار بگذارد!! برود پی دهات خودش!! دامن های چین دار بپوشد!! به گوساله ها غذا بدهد!!! نی بزند!! عصرها برود ازگیل جنگلی از جنگل بچیند!! غروب ها باران را تماشا کند!!:coffee: فربه و نحیف شدن جوی عاب را ببیند!!!!:coffee: عادم است دیگر!! #عافتاب_نوشته!