کی باشم من که مانم یانمانم تو را خواهم که درعالم بمانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جانِ جانِ جانی " مولانایِ عشق "
زن_ها_قلب_خانه_اند زن ها اگر شاد باشند قلب خانه می تپد زن ها اگر موهایشان را شکل دهند ، اگر صورتشان را آرایش کنند ، اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی در خانه جریان پیدا می کند زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند ، اگر شوخی کنند ، بخندند ، همه اهل خانه را به زندگی نوید می دهند اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم بدهد حرفهایش بوی گلایه و کسالت بدهد اگر ذره ای بی حوصله و ناامید به نظر برسد تمام اهل #خانه را به غم کشیده است آری زن بودن دشوار است زنان ارمغان آور شادی ، گذشت و خنده اند یادمان نرود قلب خانه باید بتپد
آخر ای سنگ دل سبم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چندد خار در پای گل از دور به حسرت دیدن تشنه باز آمدن از چشمه حیوان تا چند سعدی
همه ی ما آدما تو زندگیمون یه "هیچ" داریم... "هیچی" که از همه پنهونش می کنیم ؛ بخصوص تو اون موقع هایی که تویِ جمع نشستیم و تنهایِ تنها به نظر می رسیم ، یهو یادش می افتیم و بغض می کنیم ... می پرسن "چیزی شده؟ " یه لبخند مصنوعی تحویلشون میدیم و میگیم : "هیچی "؛ مجبوریم هرجوری شده بغضمونو قورت بدیم و نمایش آدمهای خوشحالو بازی کنیم .. همه ی ما آدم ها یک "هیچ"داریم .. " هیچی" به وسعت قلب های دلتنگمون... همون "هیچی" که باعث میشه موقع دلتنگی بغض کنیم، شایدم یاد خاطره های خوب ، باعث لبخندهای گاه و بی گاهِمون میشه... و "تو" همان "هیچ" زندگیِ منی ...!
به جز صدای تو چه آوازی بشنوم که لبخنده داوود را در زرهاش ببینم که سربازانش را از گرد سرم دور میکند. به جز کلام تو، لبخندت چه درخت شعلهوری با من حرف میزند و مرا نمیسوزاند. از چه مرا آفریدی؟ به جز شکوه پرسش تو کدام پرسش زندگی از بیهودگی تیست. راضیام به حضور تو در خاموشی راضیام به گلوله مشقی که شبان زمستانی به صورت خوابالوده این کودک پرت کردهیی راضیام به علم حساب اگرچه حسابم را نکرده از تو چنین دورم کرده است راضیام به معلم جغرافی اگرچه به من نیاموخت مرز جداییها تا کجاست راضیام به ایزد بانویی که دست مرا گرفت به اتاقش آورد تا بنشینم، رضایتنامهیی بنویسم بسپارمش به تو آزاد شوم از زندانت. شمس لنگرودی ۲۶ آبان میلاد شمس جانمان مبارک
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم آوار پریشانیست، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانیست، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» کوریم و نمیبینیم، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمیبریم، ابریم و نمیباریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم...