از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم،کم شدم
در خود خروش ها دارم ، چون چاه اگر چه خاموشم می جوشم از درون هر چند ، با هیچکس نمی جوشم گیرم به طعنه خوانند:"ساز شکسته!" می دانند هرچند خامشم ، اما ، آتشفشان خاموشم
من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیدهام...