دستهای خیال... در ذهنم،خاطره ها را گوش مالی می دهند، و من ساده تر از هربار تو را کنارم می پندارم. با معمای رفتنت کنار آمده ام و تمام فرمولهای برگشتنت را خواب کرده ام... اما راهی جز خودفریبی نمی بینم! واژه ها را به بردگی گرفته ام تا جگر گوشه ام را نیازارند... تو محتوای تمام خطی خطی های منی، اگر قلم با چشمهایت تبانی نکرده باشد!