عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد، آنها عقابند، از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد. از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن.!! «زندگی ما انسانها هم باید مثل عقاب باشد، مهم نیست چقدر زنده ایم مهم این است به بهترین شکل انسانی زندگی کنیم ...»
کاری به کار همدیگه نداشتهباشیم ! باور کنید تکتک آدمها زخمیاند ... هرکس درد خودش را دارد ، دغدغهی خودش را دارد ، مشغله خودش را دارد . باور کنید ... ذهنها خستهاند . قلبها زخمیاند . زبانها بستهاند . برای دیگران آرزو کنیم بهترین را ... راحتی را ... همه گم شدهایم ، یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود . آدمها آرام آرام پیر نمیشوند ... آدمها در یک لحظه ، با یک تلفن ، با یک جمله ، با یک نگاه ، با یک اتفاق ، با یک نیامدن ، با یک دیر رسیدن ، با یک "باید برویم" ، با یک "تمام کنیم" پیر میشوند ... آدم را لحظهها پیر نمیکنند . آدم را آدمها پیر میکنند . سعیکنیم هوای دل همدیگر را داشتهباشیم . همدیگر را پیر نکنیم !
چه اشکالی دارد بیا بنشینیم و فکر کنیم به لحظه ای که همه ی ما خوبیم، لحظه ای که تمام آرزوهای ما به حقیقت پیوسته و آدمهایی که وصله ناجور زندگی ما هستند، سنجاق نشده اند به روح خسته ی ما... بیا فکر کنیم به آن لحظه ای که دست کائنات دست ما را میگیرد و پرتابمان میکند به آن سر دنیا تا با آدم های ناجور زندگیمان هیچگاه برخورد نکنیم! مگر چه اشکالی دارد گاهی هم غوطه ور شویم در رویاهایمان و برای لحظه ای هم، من دوست داشتنی خودمان باشیم با تمام آرزوهای مخصوص خودمان، مگر چه اشکالی دارد..؟
تیمور میگفت که پدربزرگش روزنامه نگار بوده اما همیشه میگفته نوشتن که شغل نیست , نوشتن خودِ خودِ زندگی ست . این که تیمور کیست و چه نسبتی با من دارد و پسر است یا دختری با نام مستعار مهم نیست . به این فکر کنید که چقدر می تواند جالب باشد که مردی صبح تا شب کارش نوشتن باشد اما بگوید که نویسندگی عشق است نه کار .. آیا عاشق این مرد شدن به واسطه ی همین یک جمله کار درستی ست؟ یقینا بله ! آن قدر درست که میتوانم ادعا کنم اگر فقط پنجاه شصت سال زودتر به دنیا آمده بودم الان به جای دوست تیمور , مادر بزرگش بودم ! ...
آدمهایی هستند که خیلی “وجود” دارند. نمی گویم خوبند یا بد، چگالی ِ وجودشان بالاست. اصلا یک «امضا» هستند برای خودشان! افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزئی از وجودشان امضادار است. اینها به شدت «خودشان» هستند. یعنی تا خودشان نباشند اینطور خاص و امضادار نمی شوند که! در یک کلمه، «شارپ» هستند و یادت نمی رود «هستن» هایشان را، بس که حضورشان پر رنگ است و غالبا هم خواستنی. رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت، بس که بَلدند “باشند” … این آدمها را هر وقت به تورت خورد، باید قدر بدانی … دنیا پر از آن دیگریهای بی امضایی است، که شیب منحنی حضورشان، همیشه ثابت است !
دیروز توی یک کتاب خواندم که خدا به بنده هایش گفته اگر اندازه نقطه ای ایمان داشته باشند و به یک کوه بگویند از جا کنده شو، بی شک کنده می شود. معلم دینی مان هم همیشه همین را می گفت: «اگر اندازه یک ذره ی غبار ایمان داشته باشید و به درخت ها بگویید راه بروند، بی شک راه می روند.» می دانید؟ از وقتی 9-10 ساله بودم این جمله و جمله های شبیه آن را از زبان هزاران نفر دیگر شنیده ام و توی تمام این سال ها فقط و فقط به این فکر کرده ام که اگر آن نقطه، ذره، یا اتم ایمان مال من بود، یقینا به خدا پیشنهاد می دادم همه بدی ها و زشتی ها و کینه ها و جنگ ها و مریضی ها را بریزد دور و بعد به آدم ها بگوید انقدر همدیگر را بدون در نظر گرفتن ویژگی های انتسابی و اکتسابی دوست داشته باشند که از عشق بمیرند... اینطوری دنیا با یک پایان رمانتیک تمام می شد و خدا هم توی تیتراژش می نوشت: بر اساس طرحی از نگآر...
شکراب هم که باشد میانه ی ما باز هم شیرینی اش خزر را مبرا می کند از همه تلخی هایی که تو شورش را در آورده بودی !
وقتی صادقانه از خود می پرسیم چه کسانی در زندگی ما بیشترین نقش را داشته اند، غالباً درمی یابیم که این افراد کسانی هستند که بهجای نصیحت کردن، راهحل دادن... با ما همدردی کرده و با دستان گرم و مهربان خود زخم هایمان را لمس کرده اند...