فردا صبح بیدار می شوم و فراموش می کنم بارها دوستت داشته ام کنار پنجره می ایستم به تماشای کودکانی که عادت دارند هرصبح، زنی سراغ «کوچه ی خوشبخت» را از آنان بگیرد و با لبخندهای کوچکشان بگویند: «تماشای آسمان چشمان هیچ کس را آبی نخواهد کرد!» "لیلا کردبچه"
همــــه ماهــــر شــــده انــــد ... يــــک نفــــر هــــزاران نفــــر را , بــــا هــــم دوســــت دارد ...! امــــا مــــن ! نــــاشيانــــه بــــه يــــک نفــــر , دل ميبنــــدم هـــــــــــــــزاران بــــار...
همــــه ماهــــر شــــده انــــد ... يــــک نفــــر هــــزاران نفــــر را , بــــا هــــم دوســــت دارد ...! امــــا مــــن ! نــــاشيانــــه بــــه يــــک نفــــر , دل ميبنــــدم هـــــــــــــــزاران بــــار...
بهانه از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهای است که قربانیات کنند فاضل نظری
دوستت دارم را به همه گفتی تو بگووووو آخر بدانم خیانت می کردی یا داشتی عدالت را به پا می کردی ؟ ؟؟؟ ؟ ؟
دوبـــاره سیب بچــين حـــَـــوا، بگــذار از اينجـا هـــم بيـرونمــان كننــد ؛ خستـــه ام ... اينجــا زميــن و ســـاعت به وقتِ إنســانيت ، خوابيــــده ...
می چسبی به من شبیهِ چاییِ بعد از خواب سیگار بعد از غذا یا عطرِ بازمانده بر لباسی که پارسال می پوشیدی می چسبی به اندازه ی تمامِ فالوده های تابستان تمامِ گوجه سبز های نمک زده ی سیدخندان به اندازه ی باران وقتی کولر روشن است می چسبی تو از آن لبخندهایی که می شود زبانِ کوچکت را بوسید وقتی موهایت را بعد از کشف آغاز می کنی تو آخرین لذتِ دنیایی که اشتباها اینجا به دنیا آمده "آبا عابدین"