گاهي دل از غم مالامال ميشود......گاهی هم خسته و بی خیال میشود امشب بمان کنار من ای پری.........بشنو این قصه را گر مجال میشود نگران من نباش که من بیدارم........عاشقم بر زنخدانی که چال میشود میشوم تشنه مرگ خود اندمی.......که گمان میکنم دیدنش محال میشود هرگز نگفته به من که عاشقم.......شنیده ایی که عشق یکطرفه کال میشود؟ ببخشید جمله قشنگتونو خراب کردم
❣زن ها به جنگ نمي روند فقط موقع خداحافظي با نگاه شان به مردها مي گويند زنده بمانيد و برگرديد خانه ايي براي آرام گرفتن قلبي براي دوست داشتن و اميدي براي بزرگ شدن در انتظار شماست و همه ي مردها براي برگشتن به خانه است که مي جنگند حالا يا با خستگي هاي شان يا با دشمن... لطيف_هلمت
برای مجله شعر نمینویسم در شبِ شعر ها شرکت نمیکنم، به نگاه منتقدها اهمیت نمیدهم پیله ای از شعر می بافم دورِ خود بی آرزوی پروانه شدن! و در سلولِ خود ساخته میمیرم به امید آن که ابریشمش شالی شود بر شانه های تو...!
تا دل نشود عاشق دیوانه نمی گردد تا نگذرد از تن جان جانانه نمی گردد گریان نشود چشمی تا آنکه نسوزد دل بیهوده بگرد شمع پروانه نمی گردد
به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه که خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم
... تو نمی میری چون پرچمی که سربازان بسیاری در آن شلیک کرده باشند هر شب به هنگام باد ماه را از خود عبور می دهی در تو سر گوزنی را دیدم که هنوز شاخ هایش به سمت کوهستان کج بود چشمه ای که پرندگان زیاد را شیر می داد...
ای عقـــل دســـتم به دامنــتــــــ دل ســـوی چشـــم او رفـــته استـــــ و ُ بــَــر ... نـــگشـــته استــــــ..... . .
بمان! دوست داشتنم هنوز بوی باران و کاهگل می دهد بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن من تو را قد انگشتان دو دستم دوست دارم... @*Mitra*