پاسخ : شعرهای زیبا درباره ی مــــــــــــــادر مادر از ایرج میرزا : پسر رو قدر مادر دان که دایم کشد رنج پسر بیچاره مادر برو بیش از پدر خواهش که خواهد تو را بیش از پدر بیچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد زجان محبوب تر بیچاره مادر از این پهلو به آن پهلو نغلتد شب از بیم خطر بیچاره مادر نگهداری کند نه ماه و نه روز تو را چون جان به بر بیچاره مادر به وقت زادن تو مرگ خود را بگیرد در نظر بیچاره مادر بشوید کهنه و آراید او را چو کمتر کارگر بیچاره مادر تموز و دی تو را ساعت به ساعت نماید خشک و تر بیچاره مادر اگر یک عطسه آید از دماغت پرد هوشش زسر بیچاره مادر اگر یک سرفه بی جا نمایی خورد خون جگر بیچاره مادر برای این که شب راحت بخوابی نخوابد تا سحر بیچاره مادر دو سال از گریه روز و شب تو نداند خواب و خور بیچاره مادر چو دندان آوری رنجور گردی کشد رنج دگر بیچاره مادر سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی خورد غم بیشتر بیچاره مادر تو تا یک مختصر جانی بگیری کند جان مختصر بیچاره مادر به مکتب چون روی تا باز گردی بود چشمش به در بیچاره مادر وگر یک ربع ساعت دیر آیی شود از خود به در بیچاره مادر نبیند هیچکس زحمت به دنیا ز مادر بیشتر بیچاره مادر تمام حا صلش از زحمت این است که دارد یک پسر بیچاره مادر
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
پاسخ : با مادر یه جمله بساز... سلام دوستان عزیز تازه واردی هم چه غمی توش نهفته ها!! به نام آنکه به ما،در خلقت خدایی میکند مادر می آفریندو از مادر،ما،در می کند
شعرهای زیبا درباره ی مــــــــــــــادر (5) مجموعه: شعر و ترانه اشعار زیبا درباره مادر شد صفحه روزگار تیره تا دفتر من گشود مادر از هستی من، نشانه ای نیست خود بودن من چه بود، مادر ناموخت مرا زمانه درسی رندانه ام آزمود، مادر من در یتیم و گردش چرخ از دست توام ربود مادر در دامن روزگارم افکند از دامن خود چه زود مادر حالیست مرا که گفتی نیست گریم همه رود رود مادر هر روز سپهر سفله داغی بر داغ دلم فزود مادر از اختر من شدست گویی دریای فلک کبود مادر این ابر منم کز آتش دل بر چرخ شدم چو دود، مادر با من همه بخت در ستیزاست من خاستم، او غنود، مادر ابریشم بخت من تهی گشت یکباره ز تار و پود، مادر این کودک درد آشنا را ایکاش نزاده بود، مادر شعریست که در غم تو، فرزند با خون جگر سرود مادر
اشعار زیبا درباره مادر دستت را هيزم و طناب بريده و زخمي کرده است قدت را نشاء و خرمن کوبي خم نموده است حتي يک لحظه در دنيا نياسودي عمرت در گشتن و دويدن در جنگل و صحرا تمام شده است لالالالا، به قربان تن خسته ات فداي بوي پيراهن مادرم بشوم به فدايت که مرا در گهواره تاب مي دادي به فدايت که شب ها برايم نمي خوابيدي برايم تا صبح لالايي مي خواندي به فدايت که برايم آرزوها داشتي لالا، به فدايت که دلم پر از حسرت و آرزوست بدون تو دنيا برايم زندان است به فدايت که کوله باري از هيزم بر پشتت نهادي به فدايت که دستانت پينه بسته است يا مشغول نشاء و يا به دنبال دام ها روانه بودي لالا، چشمم پر از اشک است، به فدايت تو خوشي دنياي من بودي خورشيد، حتي گوشه دل تو نمي شود بهار، نيز بنفشه دستانت نخواهد شد اگر تمام خوشي هاي دنيا برای من باشد هرگز ارزش خوابيدن در آغوش گرم مادر را نخواهد داشت لالا، به فداي غمخوار خودم به فدايش که اکنون تنش بيمار و رنجور است.
شعرهای زیبا درباره ی مـادر ای آن که تویی صبور خانه ، مادر ای شمع تویی فروغ خانه ، مادر ای عطر تو عطر هر بهار است ، مادر وای (وی) مهر تو در حد کمال است ، مادر ای نام تو ملک ،چه بی ریایی ، مادر هم شاه غم و ملک وفایی ، مادر ای آن که بهشت بود تو را ، ای مادر كآن وعده ی اوست ، خدا ، تورا ای مادر ای افضل و ای سرور و ای شاه کلیدم ، مادر زآن لحظه ی کودکی تویی امیدم ، مادر ای خواب تو بی خواب شده ، هر شب و روز زآن لحظه خدا تو را صدا زد ، مادر این نام تو ، نام توست زآن روز نخست زآن دم همه مبهوت ثنایت ، مادر
آسمان را گفتم می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم خاک را پرسیدم می توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم این جهان را گفتم هستی کون ومکان را گفتم می توانی آیا لفظ مادر گردی همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم رفعت وشوکت وشان کم دارم عزت ونام ونشان کم دارم آنجهان راگفتم می توانی آیا لحظه یی دامن مادر باشی مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی گفت نی نی هرگز من برای این کار باغ رنگین جنان کم دارم آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم روی کردم با بحر گفتم اورا آیا می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر همه مادر گردی عشق را موج شوی مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی گفت نی نی هرگز من برای این کار بیکران بودن را بیکران کم دارم ناقص ومحدودم بهر این کار بزرگ قطره یی بیش نیم طاقت وتاب وتوان کم دارم صبحدم را گفتم می توانی آیا لب مادر گردی عسل وقند بریزد از تو لحظه ی حرف زدن جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی گفت نی نی هرگز گل لبخند که روید زلبان مادر به بهار دگری نتوان یافت دربهشت دگری نتوان جست من ازان آب حیات من ازان لذت جان که بود خنده ی اوچشمه ی آن من ازان محرومم خنده ی من خالیست زان سپیده که دمد از افق خنده ی او خنده ی او روح است خنده ی او جان است جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم کردم از علم سوال می توانی آیا معنی مادر را بهر من شرح دهی گفت نی نی هرگز من برای این کار منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم قدرت شرح وبیان کم دارم درپی عشق شدم تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم دیدم او مادر بود دیدم او در دل عطر دیدم او در تن گل دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم دیدم او درپرش نبض سحر دیدم او درتپش قلب چمن دیدم او لحظه ی روئیدن باغ از دل سبزترین فصل بهار لحظه ی پر زدن پروانه در چمنزار دل انگیزترین زیبایی بلکه او درهمه ی زیبایی بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی همه جا پیدا بود همه جا پیدا بود
بوی بهشت میدهد دست و دعای مادرم سجده پس از خدا برم بر کف پای مادرم اتش پاک عشق را دامن شوق میزند در دل خام سوز من حمد و ثنای مادر است
همی نالم که مادر در برم نیست صفای سایه او بر سرم نیست مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نیست تقدیم به همه مادرانی که دستمون ازشون کوتاست