عاقبت فاصله افتاد میان من و تو اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم قهوه شد تلخ تر از تلخی جان من و تو موعد دلخوری از عمر هدر رفته رسید صف کشیدند دقایق به زیان من و تو دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت تا فراموش شود نام و نشان من و تو فکر ما بود بسازیم جهانی با هم گر چه پاشید و فرو ریخت جهان من وتو
تمام شدن هایی هست که تمام نمیشود تمامت می کند! مثل رفتن های اختیاری ماندن های اجباری مثل هجوم خاطرات به آنی مثل طعم تلخ دیدن یک یادگاری و زل زدن به یک صندلی خالی و حرف زدن با کسی که دوستش داری،در حالی که تنهایی با حالی شبیه دیوانگی، بیماری... تمام شدن هایی شبیه ترک کردن یک مرد سیگاری می کشی و میگویی این نخ آخر بود و باز نمی توانی دست از این لعنتی برداری..........
انسان فردا (محمدحسن بارق شفیعی) مجموعه: شعر و ترانه شعر زیبا و خواندنی محمدحسن بارق شفیعی محمدحسن بارق شفیعی متولد سال ١٣١٠ خورشیدی در کابل ، شاعر و سیاستمدار افغانستان، یکی از بنیانگذاران شعر نو در افغانستان و وزیر پیشین اطلاعات و فرهنگ افغانستان است. کتابهای شعر او عبارتند از: ستاک (نخستین مجموعه شعر نو فارسی دری در افغانستان، ١٣٤٢) ، شهر حماسه (١٣٥٨)، دورانساز (١٣٥۹) ، شیپور انقلاب (١٣٦٦) من خداوندگار فردایم رنگ و بوی بهار زیبایم باش! تا چشم خلق بگشایم شور مستیِّ خویش بنمایم عشق، هنگامهٔ جهان من است کار، پروردگار هستی من آرزو، جلوهگاه جان من است شعر، آیینهدار مستی من صبح فردا که نورِ چشمِ جهان زندگی را پُر آفتاب کند باز گردد جهان دوباره جوان همهجا را پُر انقلاب کند هرچه بینی در آن، مرا بینی اثر عشق و آرزوی مرا پیشتاز زمان مرا بینی ذوق پُر شورِ جستوجوی مرا خیره سوزد چراغ مه به فضا پیش خورشیدِ زندگانیِ من گرم و پُرشور و آرزوافزا: قلب من، عشق من، جوانی من
باید به بعضی ها گفت: لطفا با آدمها کاری نکنید که بخاطر دوست داشتنتان از خودشان متنفر شوند آدمی که از خودش متنفر شود همه چیزش را از دست می دهد ...
پاک کردم همه را از دل خود الا تو چه کسی باعث این فاصله شد،من یا تو؟ بار،آزار مرا یک تنه بر دوش نکش این روا نیست مقصر بشوی تنها تو کاش باوربکنی داروندارم بودی میروم تا ته آواره شدن اما تو.... روی لبهای من آن روز به جزخنده نبود پای غم رانکشاندی به دلم آیاتو؟ کاش میشدکه کمی فاصله کوتاه شود لااقل حرف دلم را بزنم من با تو قصه ی ساده ماگرچه به پایان نرسید با همه خاطره ها میروی از اینجا تو فقط این مرتبه با پرسش من صادق باش چه کسی باخته این قافیه را من یا تو؟
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی درمه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف...
من از هفت سنگ می ترسم ! می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم که دیواری ، ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی دوباره برگردیم ... "عباس معروفی"