آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت خیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتم محو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت
آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت خیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتم محو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت توشدی پیشه و اندیشه من در همه عمر کسب عشق امد و کسب دگرم یادم رفت عشق پیری بجنبید و چه رسوا شده ام تو چه کردی که پیرانه سرم یادم رفت چشم من خیره به به دنبال کسی گویا بود تو رسیدی و چه بود ,در نظرم یادم رفت انچنان رفتن تو طاقت دل را برده هر کسی رفت از اینجا ز برم یادم رفت در سر کوجه تو گشته مرا خانه دل اینکه من با دل خوددرسفرم یادم رفت
آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد مولوی
با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هرکه او از هم زبانی شد جدا بیزبان شد گرچه دارد صد نوا ..
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت, منم این چنین عشق تو در سینه نگهداشت, منم آنکه در ناز فرو رفته و شاداب ,تويي آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت ,منم