جذبــه نگــاه مژگــان نبـود به گـــرد چشم مـن زار غیـــرت بـه ره نظاره ام ریختــه خــار در دیده سیاهیم نـه از مردمک است جــذب نگهم ربـــوده خـال از رخ یـــار مرشد بروجردی شاعر قرن یازدهم
آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود لب گشادي كنون بدين هنگام كه ز تو خاطري نيابد سود گل زيباي من ولي مشكن كور نشناسد از سفيد كبود نشود كم ز من بدو گل گفت نه به بي موقع آمدم پي جود كم شود از كسي كه خفت و به راه دير جنبيد و رخ به من ننمود آن كه نشناخت قدر وقت درست زير اين طاس لاجورد چه جست ؟ نیما یوشیج
...حال این روزهایم را شمعی می فهمد که برای دیدن یک چیز دیگر آتشش زدند... خسته شدم... خسته ام میفهمی؟! خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن. خسته از منحنی بودن و عشق. خسته از حس غریبانه این تنهایی... بخدا خسته ام از این همه تکرار سکوت... بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ... بخدا خسته ام ازسقوط... . ..دلم گرفته است!... نه اینکه کسی کاری کرده باشد،نه... من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد... دلم گرفته است که آنچه هستم را نمی فهمند، و آنچه هستند را می پذیرم... و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را...
مرا هیچ رنجی شکنجه نمی کند روح من رهاست ورای این نقشبند میرا وجودی دلیرتر می تند که به تیغ نمی توانش برید و به شمشیر نمی توانش درید پس مرا وجودی دوگانه در یگانه است یکی را به بند کشی، ديگری پر میکشد عقاب از آشیانه اش چو برون شود بی درنگ بر آسمان دست می یابد تو نیز چنان توانی کرد مگر آن که خود دشمن خويشتن باشی....
من همان دخترک غم زده ی دیروزم من همان کودک بی تاب برای بودن که دلش رادراندوه به زنجیرکشید وبه اندازه ی دل رنج کشید و به اندازه ی بی معرفتی دردکشید