دوستت دارم های سیزده سالگی را روی بخار شیشه ی کلاس کشیدیم با یک قلب و حرف اول یک اسم دوستت دارم های بزرگ تر را در نامه های عاشقانه نوشتیم پنهانشان کردیم هنوز هم یکی از آن نامه ها آنجاست من از ترس مادرم جوری پنهانش کردم که حتی خودم هم نتوانستم پیدایش کنم و زنان در حوالی سی سالگی شاید دیگر قلبی روی بخار شیشه نکشند اما هنوز هم پر از دوستت دارمند چند تا از دوستت دارمهایم را برایت مربای آلبالو درست کرده ام چند تا را گرد گرفته ام از اشیا با یکی از آنها پیرهنت را اتو کرده ام و با یکی با یکی دارم این شعر را برایت می نویسم. "رویا شاه حسین زاده"
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد !
یک روز می آیی که من, دل کنده ام از جان و تن می جویی ام از پیرهن ,کو یوسف کنعان من ای نازنین بی وفا, دیر آمدی حالا چرا ؟ دیگر نمی آیی نرو ,جان را رها کن جان من دیروز و امروزم ببین ,حال شب و روزم ببین چون شعله می سوزم ببین ,کو ابر من ,باران من... امیرحسین سعیدی
از تمامی رودهایی که به چشم دیدهام رودخانه تویی از سراسر جاده هایی که عبور کردهام جاده تویی چرا که هیچ رودخانهای از دور غرقم نکرد چرا که هیچ جاده ای ندیدهام که نرفته در آفاقش گم شوم. از تمامی بالهایی که بر دوش بردهام پر و بالم تویی پیشاپیشم میروی و من پی بالها میدوم. شمس لنگرودی
به یاد ان کسى که چشم هایش برده جانم را تفال میزنم هر شب مَفٰاتیحُ الجَنانَم را من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را