هر شب صداي گريه زني را از اتاق مجاور مي شنوم صبح كه از خواب بر مي خيزم او رفته است و تنها چشمان خيسِ من در آينه پيداست ...
گوش هایم را میگیرم چشم هایم را میبندم و زبانم را گاز میگیرم ولی حریف افکار نمیشوم! چقدر دردناک است فهمیدن...! خوشبحال عروسک آویزان به آینه ماشین تمام پستی و بلندی زندگیش را فقط میرقصد...!
رگبارترین جدال... جدال میان "دلتنگی" و "غرور" است... وقتی دلتنگی آزارت می دهد اما... غرورت دیگر نای شکستن ندارد... می خواهی بیخیال شوی... نمیتوانی! و عجیب برزخی می شود همین دقایق لعنتی...
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود ...
بلاتکلیفم , همانند کتاب فراموش شده ایی... روی نیمکت پارک سوت و کور... که باد دیوانه وار... نخوانده صفحه هایش را ورق می زند... و نمی داند , بیت بیت غزل هر ورقش قصه غصه های من است... "نسرین نوروزی"
چیزهایی هستند خیلی بدتر از تنهایی اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی وقتی هم که آخر سر می فهمی اش دیگر خیلی دیر شده و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر یست...!
کبکی به دهن گرفت موری میکرد بر آن ضعیف زوری زد قهقهه مور بیکرانی کی کبک تو این چنین ندانی شد کبک دری ز قهقهه سست کاین پیشه من نه پیشه تست چون قهقهه کرد کبک حالی منقار زمور کرد خالی هر قهقهه کاین چنین زند مرد شک نه که شکوه ازو شود فرد خنده که نه در مقام خویش است در خورد هزار گریه بیش است... نظامی
در حقیقت آدم ها هیچ کس را ندارند این را آدم روزهای جمعه از جاهای خالی آنهایی که باید باشند و نیستند می فهمد ....