آنجا كه ديگر احساس مي كني خاطره اي نخواهي ساخت خواهي مُرد ... زندگي چيزي ست ميان خاطراتي كه ساخته ايم و خاطراتي كه خواهيم ساخت ...
هر چه انسان تر باشیم زخمها عمیق تر خواهند بود.. هرچه بیشتر دوست بداریم.. بیشتر غصه میخوریم.. بیشتر فراق خواهیم کشید.. و تنهایی هایمان بیشتر خواهند شد.. شادی ها لحظه ای و گذرا هستند.. شاید خاطرات بعضی ازآنها تا ابد در یاد بماند.. اما رنجها داستانشان فرق میکند.. تا عمق وجود آدم رخنه میکنند.. و ما هرروز با آنها زندگی میکنیم.. انگار که این خاصیت انســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان بودن است
میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم. میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ، میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم. مرا در حسرت عشقت نگذار ، بگذار تا زنده ام تو را حس کنم ، تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم. میترسم بمیرم و نتوانم لبهایت را ببوسم ، نمیخواهم در حسرت طعم شیرین لبهایت بسوزم. دنیا بی وفاست ، می ترسم این دنیای بی وفا مرا از تو بگیرد، میترسم همین روزها قلبم آرام بمیرد. بگذار در این دو روز دنیا به اندازه ی یک دنیا نگاهت کنم ، بگذار به اندازه ی یک عمر تو را در آغوش بگیرم و با تو درد دل کنم. میترسم همین لحظه ، همین فردا ، همین روزها لحظه ی مرگم فرا رسد. یک مرگ پر از حسرت ، یک مرگ پر از آرزو و امید. تنها حسرت و آرزوی من در آن لحظه تویی و حضورت در کنارم است. تنها حسرت من در آن لحظه نگاه به چشمهای زیباست است. در این دو روز دنیا بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، گرچه سیر نمیشوم از لحظه های با تو بودن، اما هیچگاه نمیمانم در حسرت عشقت.
ﻣــﯽ ﺩﺍﻧـــﯽ ﺍﮔـــﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﻮﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﺑـﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻮﺩﻥ ِ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺘـــ !! ﺷــﺎﯾـــــﺪ ﺁﺭﺯﻭﯾــﯽ ﺯﯾﺒـــﺎﺗــﺮ ﺍﺯ ﺗـــ ــــﻮ ﺳــﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﻡ …
حوصله ام گاهی سَر می رود ، میان همین بعضی خلوت ها هی از خودم سوال می پرسم و بعد باز از خودم هی سوال می پرسم ! ... سر از پا دویده مشتاقی ها بیا من حوصله را بی تو بهانه کرده ام ....
نیامدنهایت رادوست دارم مثل آمدنهایت… نمیدانی آن ساعتهای انتظار چه دلهرهی شیرینی مرا در آغوش میکشد چقدر وسوسهی رویاهای یواشکی آن لحظهها را دوست دارم مثل یک بوسه طولانی است. نگران نباش به کارهایت برس من اینجا با رویای آمدنت عالمی دارم که تو آنجا … در آغوش هیچکس پیدا نمیکنی..
وقتی با من قهر میکنی از زندگی خسته میشم . . . حرفی برای گفتن ندارم،فقط آرزوی مرگ میکنم ! وقتی منو مقصر میدونی منم مثه خودت میشم . . . یه موجود پر غرور،که از عشق دست میکشم !
بی وفا !! ایـن روزهـا نـه مـجـالـی… بـرای دلتنگی دارم… و نـه حـوصـلـه ات را.. ولـی بـا ایـن هـمـه، گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـیکـنـد . . .
کاش باران بگیرد … کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند … و من همه ی دلتنگیهایم را رویش "ها” کنم … و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم … و خلاص …