چه میگذرد در دلم که عطر آهن تفته از کلمات ریخته است چه میگذرد درخیالم که قل قل نور از رگهایم به گوش می رسد چه میگذرد در سرم که جرجر طوفان بندشده در گلویم می لرزد می دانم شبی تاریک در پی است ومن به چراغ نامت محتاجم طوفان هایی سر چهار راهها ایستاده اند وانتظار مرا میکشند ومن به زورق نامت محتاجم حضورتو چون شمعی درته دره کافی ست که مثل پلنگی به دامن زندگی در افتم قرص ماه حل شده در آسمان چه میگذرد در کتابم که درختان بریده بر می خیزند کاغذ می شوند تا از تو سخن بگویم.....
اندکی بدی در نهادٍ تو اندکی بدی در نهادٍ من اندکی بدی در نهادٍ ما... ـ و لعنتٍ جاودانه بر تبارٍ انسان فرود می آید. آبریزی کوچک به هر سراچه ـ هرچند که خلوت گاه عشقی باشد ـ شهر را از برای آنکه به گندآب در نشیند کفایت است.
دنبال چيزي كه مال تو نيست نرو كه مثل من دچار هنوز مي شوي من هنوز كنار پنجره مي ايستم غروب را نگاه مي كنم ميان اين همه آمدن و رفتنها هنوز منتظر آمدنش هستم ....
من از آن گل که رنگین جامه و خوشبوست میترسم زلیخا وار از هر کس که زیبا روست میترسم چو فرهادی که مجنون شد نمی دانم چرا دیگر ز هر انسان که شیرین نام و لیلی خوست میترسم
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا... حافظ
غمگین ام .. غمگین ام ، چون گنجشکی که در زیر باران یک بعد از ظهر نشسته و به کوچ پرندگان می نگرد که د و ر می شوند ....
چقدر نامه نوشتم ... دلم پر است چقدر امید نیست به این شعرهای ساده ی سست دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است چه خلوت است در این روزها اداره ی پست!