زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی آید، سپس برای مان می میرد و خود زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود.
دستـــــم به سمــــت تلفن میــــرود و ... باز میــــگردد ! چــــون کودکی که به او گفته اند شـــیرینی روی میـــز مال مهمانــــ هاست !!
من غبطه میخورم به درختان خانهات ای کاش سر گذاشته بودم به شانهات در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش گنجشک من تو باشی و من آشیانهات گنجشک من تو باشی و من در به در شوم از صبح تا غروب پی آب و دانهات وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است با چند استکان مِی روشن، میانهات ؟ بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی گاه از زمین بگویی و گاه از زمانهات یک مشت کودکاند، به دور درخت سیب انگشتهای کوچک تو زیر چانهات در بوسهی تو، بذر تغزل نهفته، کاش روی لبان من بشکوفد جوانهات راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست بگذار تا تو را برسانم به خانهات ... { علیرضا بدیع }
مرا که میشناسی ! برای همهی بارانها و همهی بیابانها حرفی دارم برای همهی دانهها، همهی ریشهها که سر در میآورند و از حرفم سر در نمیآورند مرا که میشناسی ! رشته رشته میکنم آفتاب را برای همهی خانهها برای همهی خاطرهها دراز بکش پشتت بر زمین باشد و نگاهکن به نقطهای نامعلوم همهی پرندهها همینگونه متولد میشوند همهی شعرها همینگونه شکل میگیرند .. { محمدرضا عبدالملکیان }
تناقض شاعرانه ای ست آفتاب و سیاهی چادرم انجا که طلوع می کند و انجا که می رود تا سیاهی موهام نه از نور خبرم هست نه از عطر بهار نارنجی که می توانست چنگیز را دعوت به صلح کند با من دارم از شیراز پیراهن ت شراب می شوم کهنه قدیمی اما . . . الینا نریمان
به آغوشِ اعصابم بيا يک لحظه مکثکرد خيال وگرنه از پلگذشته بوديم و حالا داشتيم برای همهچيز دست تکان میداديم من اما روبهروی شهری ايستادهام که نایايستادن ندارد و نیمرخِماه بر شَبَش سوراخ است و ردپاهای تو در هزار کوچهاش سوراخ است و جای لبهایت بر پیشانیام سوراخ است کليد را در جمجمهام بچرخان و داخل شو به آغوشِ اعصابم بيا در تاريکیِ سرم بنشين اتاق را بگرد و هرچه را که سالهاست پنهان کردهام از دهانم بيرون بريز. پردهها را کنار بزن چشمها را بشکن و متن را از نقطهای که در آن اسير شده آزاد کن. گروس عبدالملكيان
وضعیت رسول یونان پایم را روی مین گذاشتهام تکان بخورم مردهام باید همینجا که هستم بمانم تا آخر دنیا. درست وضعیت سرباز جنگی را دارم کنار تو و زیباییات.
شب، همه دروازههایش باز بود آسمان چون پرنیان ناز بود گرم، در رگ های ما، روح شراب همچو خون میگشت و در اعجاز بود با نوازشهای دلخواه نسیم نغمههای ساز در پرواز بود در همه ذرات عالم، بوی عشق زندگی لبریز از آواز بود بال در بال کبوترهای یاد روح من در دوردست راز بود