هرچند بر لب واژهی انکار دارم در سر هوای عاشقی بسیار دارم سقفیست بالای سرم الحمدلله من خانهای بیسقف و بیدیوار دارم چیزی بجز غربت درون کولهام نیست بر شانهام چیزی ورِآی بار دارم من (دوستت دارم)همین یک جمله کافیست لب بستهام، بر صحبتم اصرار دارم لب واکن و با خنده غرقمکن در این تنگ با این دوتا ماهی قرمز کار دارم گل کرده گیسوی تو بین روسریها بر دستهایم جای زخم خار دارم تهدید کردی و دوباره دست بردم میدانی آخر شاعرم آزار دارم بردار از سر روسری را چند وقتیست رویای گشتن توی گندمزار دارم ..
بهانه اصلا چرا دروغ همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چه دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من به دلت بگو نرم تر شود بی فایده است اینهمه دوری, فدای تو دریای من, به ابر سپردم بیاورد یک آسمان بهانه ی باران برای تو ناقابل است بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو ناصر حامدی
هان اي طبيب عاشقان دستي فروكش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و كرسي بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجير را افسون مخوان ز افسون تو هر روز ديوانه ترم خواهم كه بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گرچه گواهي مي دهد رخساره همچون زرم ور تو گواهان مرا رد مي كني اي پرجفا اي قاضي شيرين قضا باري فرو خوان محضرم بي لطف و دلداري تو يارب چه مي لرزد دلم در شوق خاك پاي تو يارب چه مي گردد سرم پيشم نشين پيشم نشان اي جان جان جان جان پر كن دلم گر كشتيم بيخم ببر گر لنگرم گه در طواف آتشم گه در شكاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم هر روز نو جامي دهد تسكين و آرامي دهد هر روز پيغامي دهد اين عشق چون پيغمبرم در سايه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلك تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم اي عشق آخر چند من وصف تو گويم بي دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم جناب مولانی
بانوی اساطیر غزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم که سرانجام به دریا بزنم دل هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل آسودگی ام نیست که معنای من اینست هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست صاحبنظرم علم مرایای من اینست گیرم که بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتی افراز که طوبای من اینست همراه تو تا نابترین آب رسیدن همواره عطشنکی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایاب ترین فصل تماشای من اینست دیوانه به سودای پری از تو کبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار امروز بجشوند که سودای من اینست دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم کولاکم و برفم همه فردای من اینست حسین منزوی
آورده است چشم سیاهت یقین به من هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من ای قبله گـــاه نـــــاز ! نمـــــازت دراز باد ! سجاده ات شدم که بسایی جبین به من بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من یاران راستین مرا می دهد نشـــان این مارهای سرزده از آستین به من تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من محدوده ی قلمرو من چیـــــن زلف توست از عرش تا به فرش رسیده ست این به من جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...
تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جانِ این دنیا بیفتم ... وقتی نمی فهمد کسی گنجشکها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشتِ ماه در دستانِ برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازیِ تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی می کند وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم
راز شاعر شدنم عشق غزل خیز تو بود کاسه صبر دلم یکسره لبریز تو بود طبع بی حوصلهی بی کس و کارم انگار از ازل منتظر روی دلانگیز تو بود آمدی کن فیکون شد همه هستی من گوش جانم هم از آن روز فقط تیز تو بود این همه غم که دراشعار ترم می بینی همه بعد از سفر تلخ و غم انگیز تو بود ای که دریای غزل در نفس تو جاریست شعر من قافیه در قافیه ناچیز تو بود
پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود ماه برکوی دل نمیتابید، خانه ام انتهای عالم بود کنج آیینهام نمی خندید برق سوسوی کوکب بختم بیسحرگاه خنده خیست، باغ بیباغ، قحط شبنم بود تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد قبل از آنی که بگذری از دل، عطر در انحصار مریم بود محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد قد کشیدی از عمق احساسم، لرز قلبم چو شانه بم بود بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید دست عشقت چه قدرتی دارد، کارد آن سوی استخوانم بود چشمهایت مرا صدا میکرد، روح من سر به زیر میانداخت رد شدم آزمون جرات را، درصد عشقبازیام کم بود ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید جای انگشتهای حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود
آرزوهایِ محال اگر می شد ،دلش را با دلم ، همزاد می کردم سکوت بی حدودم را ، پر از فریاد ، می کردم در آن هنگامه از ، شوق حضور گرم و پر مهرش دل ویرانه را ، باری دگر ، آباد ، می کردم و یا ،با یک غزل ، یا بیتی از ، احساس پاک و ناب دل سنگی و سختش را ، کمی ، ارشاد می کردم برای ، درک معنای محبت ، دست شیرین را به کوه بیستون ، چون تیشه ی ، فرهاد می کردم من و ، این آرزوهای محال و دور و ، بی حاصل اگر می شد ،، جهان را ، خالی از ، بیداد می کردم نوشین رحیمی
از من جدا مشو كه توام نور ديدهاى آرام جان و مونس قلب رميدهاى از دامن تو دست ندارند عاشقان پيراهن صبورى ايشان دريدهاى! از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنک در دلبرى به غايت خوبى رسيدهاى منعم مكن ز عشق وى اى مفتى زمان! معذور دارمت كه تو او را نديدهاى... آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاى