حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو كه چشمهایم با مرورت می شود هربار ،تر! شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم هرچه شاعر مردم آزار است، خود_آزار_تر!
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل مطیع نفس و شیطانی چه حاصل بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
عمرِبی تو عمرِ بیهودست رسوایم مکن جان زینب یا حسین، مشغول دنیایم مکن عاشق ازلیلاییِ معشوق، حیران میشود ازخدا خواهم،که جز مجنونِ لیلایم مکن
داد چشمان تو در کشتن من دست به هم فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم هر یک ابروی تو کافیست پی کشتن من چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم "وصال شیرازی"