اگر کسی آمد و به شاخ و برگ باورهایت تبر زد, نترس... چون دستش به ریشه ات نمیرسید... از همان جا که قطع شدی جوانه بزن... رشد کن... بزرگ شو... ...
وقتی انسانها از تنهایی می نالند منظورشان آن نیست که اطرافشان خلوت است بلکه منظورشان این است که هیچ کس نمیفهمد چه می گوید...
برایم نوشت : دستهایت را دوست دارم... در نامه ی بعدی دستهایم را برایش فرستادم و منتظر ماندم شعری با دست خطم برای بفرستد... چند روز بعد در خیابان دستهایم را در دست دیگری دیدم...
دلم هوس یک دوست کرده... یک رفیق شش دانگ... کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده...و دیگر محک زدنی در کار نیست... رفیقی که من نگویم و او بشنود...بخندم و حجم خستگی را در خنده ام ببیند... رفیقی که بگویم برو.بماند و آرامم کندهمان رفیقی که باید باشد و نیست...
مهم نیست چقدر می مانی یه روز... یک ماه... یک سال... مهم کیفیت ماندن است بعضی ها در یک روز تمام دنیا را به تو هدیه میدهند...
راستی "دوستی" چقدر می ارزد ؟ قدر یک کوه طلا ؟ یا که سنگی سر راه ؟ چه تفاوت دارد ! کاش هر چقدر که هست از ته دل باشد