بی تو من تندیسی از یک آدم وا رفته ام پادشاه سرزمین های به یغما رفته ام مرگ را بی شک جوابی نیست اما بعد تو بارها تا مرز حل این معما رفته ام حیف جای هیچ اوجی نیست در این رابطه گویی از کوهی بدون قله بالا رفته ام من شبیه تشنه ای هستم که دنبال سراب بارها گفتم نخواهم رفت اما رفته ام از ازل خود را به جای سایه ام جا زد مدام بخت بد همراه من بوده ست هرجا رفته ام نیستی و عایدم دستی ست خالی.این منم رود بی آبی که با ذلت به دریا رفته ام جواد منفرد
مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظربند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من . . من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگی ام
امشب به ساز خاطره مضراب میزنم مضراب را به یاد تو بیتاب میزنم آری; کویر عاطفه ام ,تشنه توام دل را به یاد توست که بر آب میزنم فانوس آسمانی و من هم ستاره وار چشمک به سوی زورق مهتاب میزنم رفت آن شبی که اشک مرا خواب می ربود "امشب به سیل اشک ره خواب میزنم" بین هجوم اینهمه تصویر رنگ رنگ تنها نگاه توست که در قاب می زنم. حسين منزوي
خطی کشید روی تمام سوال ها تعریف ها معادله ها احتمال ها خطی کشید روی تساوی عقل و عشق خطی دگر به قائده ها و مثال ها خطی دگر کشید به قانون خویشتن قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید خطی به روی دفتر خط ها و خال ها خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد با عشق ممکن است تمام محال ها فاضل نظری
سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد «او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟ دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد کاظم بهمنی
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن جام به جام من بزن جام مرا تو نوش کن ترا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شوی تو در شب تولدت به شعله فوت می کنی به چشم من که می رسی فقط سکوت می کنی اگر کسی در دل توست بگو کنار می روم گناه کن به جای تو بر سر دار می روم
طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست دلت آیینه ی ایــــوان طلاکاری هاست باید از دور به لبخند تـو قانع باشــــم اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست توی تاریک ترین گوشــــه ی انباری هاست نفس بادصبا مشک فشــان هم بشود باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهــــم شد گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست گــاه آرامـم و گاهی نگران ، دنیـــــــــــایـــــم - شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست نیمه ی خالی لیوان مرا پُـــــــــــر نکنید دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست رضا نیکوکار
وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد در چشمهای خستهی مردی نگاه کرد لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت تا هالــــهای به دور زحل اختــــــراع شد حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج فارس رقصید و درحجاز هبل اختراع شد آدم نشسته بود ولی واژهای نداشت نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد آدم وسعی کرد کمی منضبط شود مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد "یک دست جام باده و یکدست زلف یار" این گونـــه بود ها ! کـه بغل اختراع شد