اینجـآ دختــــری هست که شبهایش پر از بغض است... پر از درد است،پر از سوال است... دیگر خسته شده ام ؛ از اینکه آدم هآ برای توصیف من بگویند : چقدر خوب آدم هآ رآ آرام میکنی! چقدر خوب از پس خودت بر می آیی! متنفرم از اینکه یک لبخند پهن بزنند و بگویند : چقدر تو خوب و پخته رفتار میکنی! اینجا دختری ست که بعد از شنیدن هر دردی در خلوت خودش زانو میزند... شوکه میشود... اشک میریزد... و اتفاقا خیلی بیشتر از بقیه دردش می آید !
کودک که بودم وقتی بلند بلند میخندیدم کودکِ همسایه میگفت آرام! آرام بخند! مبادا غصه ها بیدار شوند!.. وقتی بلند بلند گریه میکردم میگفت آرام! آرام بگیر! مبادا شآدی ها قهر کنند!.. مُدتیست که.. انگار شآدی ها قهر کرده اند با من.. نمیدانم دقیقا کدام روز کدام ساعت وَ برایِ چه و چگونه گریه کرده ام که شآدی ها تا این حد از من کینه گرفته اند! کینه ای شُتُری که گویا هیچوقت قصد بلند شدن از خانه دلم را ندارد..
تمام بودنم خرج نگاهت و تمام هستی تو مات صدایم وقتی با تو حرف میزنم نگاهم کن اینست عدالت موافقی؟؟ ^__^