شبای تاریکِ بیحوصلهگی، وقتی هیشکی نیست که حرفاتو بگی، چشماتو به ماهِ آسمون بدوز همه حرفاتو بگو به سادگی! یغماگلرویی
تلخ می گذرد این روزها را می گویم که قرار است از تو که آرام جان لحظه هایم بوده ای برای دلم یک انسان معمولی بسازم !
وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم آهی از دل کشم و حلقهٔ ماتم شکنم گر مراد دل من را ندهد این گردون همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم باده از کاس سفالین خورم و از مستی به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم بارها یار بدیدم به صبوحی میگفت عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم
ای دوست قبولم کن وجانم بستان مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان...
گریه های من از سر عادت ، خنده هایم همیشه عادی نیست بعد تو هر چه شعر بنویسم ، درد می زاید و ارادی نیست می نویسم دوباره با تردید، روزگارت بدون من خوب است ؟ ترس دارم جوابت این باشد : خبری از دلی که دادی نیست تو درون منی و من در تو، زندگی میکنم به آسانی منطق و فلسفه خطا کردند ، جسم سلول انفرادی نیست نه تو را سهم خویش دانستم ، نه خودم را سهام دار کسی اینکه یک شب کنار من باشی ، انتظار چنان زیادی نیست مثل یک کودکم که میخواهد ، با دو تا نخ به ناکجا برسد بادبادک گرفته ام دستم، تازه فهمیده ام که بادی نیست شعر گفتم به تو بفهمانم، عشق مفهوم دیگری دارد تو ببخشا اگر غلط گفتم، بیش از اینها مرا سوادی نیست