گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری سكوت تلخی كردم و... مدتی سكوت با چشمانی خيس گونه ام خيس و قلبم شكسته گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احسا ست در هم شكست گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و ...
........**سلام دوستان**......... من اینجا چندتا متن قشنگ میزارم خوشحال میشم اگر شما هم متن و شعر زیبا داشتین بذارین
شب به بزرگی غمم غمی به وسعت شبم دل من کوچک اما پهن به خانه ی شبم شهر من پرت و غریب دل من چون بال پروانه ظریف وه،چه تنها و اسیر گشته ام دیگر پیر غم در کنج دلم در ناکجاها مانده ام گر به دادم نرسید رفته ام از دست خویش «محبوبه خشرو»
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود مراقب رفتارت باش که عادتت می شود مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود مراقب شخصیتت باش که سرونشتت می شود
آدم افسرده حالی رفت نزدیک پزشک ***** که مرا کن چاره جاری هست از چشمم سرشک داعماً در التهابم ، غصه ام باشد زیاد ***** خسته از دنیا شدم رفته خوشی هایم ز یاد گشته از غم سینه ام آتشفشانی سهمگین ***** گشته ام در بین یارانم ز حالم شرمگین اضطراب و دلهره آفت شده بر جان من ***** میشود با استرس طی عمر بی سامان من خورده ام صد گونه قرص و کرده ام صد ها علاج ***** داده ام صد ها هزینه برده ام صد گونه باج آن پزشک با خرد گفتار او می شنید ***** گوئیا همراه او این بار گران را می کشید بعد گفتا با تأسف ای مریض محترم ***** گوش کن تا با تو گویم رأی و حرف آخرم هیچ داروئی برای این مرض موجود نیست ***** یا اگر باشد هنوز آثار آن مشهود نیست من به جای نسخه می گویم به تو یک راهکار ***** که روی هر هفته یک شب در تأتر لاله زار آمده بازیگری آنجا که می خندند از او ***** جملگی و بازی اش را جمله دارند آرزو طنز او کوبنده تر از ادعای آن و این ***** فته اش شیرین تر از قند و نبات و انگبین گر روی در محضر او فارغ از غم میشوی ***** فارغ از اندوه و ترس و رنج و ماتم میشوی گفت با شرمندگی مرد مریض ای اوستاد ***** من همان بازیگرم ، پرده از رازم اوفتاد
دلم سبک بود ، به سبکی نسیم دم صبح : به کوهستان رسیدم. کوه در آرامش بود و قلبش برای خدا می تپید که تکه سنگی از تنش کنده شد و به پایین غلتید ، همراهش شدم ، هنوز نور طلایی خورشید همه جا را روشن نکرده بود ؛ سنگ ، پای رودخانه ای آرام گرفت. کنارش نشستم. داغ بود و سرگردان. گوش دادم. گفت:تو کیستی؟ گفتم:من همانم که باد همه جا می برد و خبر ها ، راز ها و نشانه ها ر به یاد خواب زدگان می آورد. گفت:من کیستم؟ گفتم:نگاهی به پشت سرت کن ، می بینی که ازکجا آمدی. سنگ پشت سرس را نگاه کرد. وقتی چشمش به کوه بلند افتاد ، انگار آب شد و گفت: من کوه بودم و حالا اینجا هستم. و ساکت شد. قاصدک هرچه اطرافش گشت سنگ به زبان نیامد... تا این که مرد جوانی را دیدم که از دامنه کوه آهسته ، قاطع و مهربان با زمین ، بالا می آید. گاه می ایستد و کوه را نظاره میکند و لبخند زنان ادامه می دهد. وقتی به سنگ رسید ایستاد و نگاهش کرد. کنارش نشست. بعد بع آرامی و مهربانی روی تن سنگ دست کشید. سنگ به خود آمد. مرد چشمانش را بست. کنار گوش مرد جوان نشستم و پرسیم: چه می شنوی؟ جوان با چشمانی بسته گفت:ناله ی نوزادی که از مادر جدا شده باشد. انسانی که از بهشت رانده شده و از ریشه اش جدا شده ، از خدا دور شده. در گوشش زمزمه کردم:خودت را چگونه می بینی؟ گفت:وقتی به تن این سنگ دست می کشم انگار آرامش پیدا می کنم ، انگار دارم به نشانه ها گوش می دهم. باید که برگردم ، باید که برسم ، باید که... جوان بلند شد و گفت:اگر این تخته سنگ هم توان داشت ، بر می گشت. فریاد زدم:کجا؟ به کجا؟ گفت:به اصلم ، به ریشه ام ، به همان جا که سفرم را آغاز کردم. به سرچشمه. رازی که دنبالش بودم آنجاست. این سنگ نمی تواند ، من که می توانم. به راه افتاد و من بی اختیار به دنبالش راهی شدم. باد دورم پیچید و قوت قلبم داد و گفت:برو ، داری به انتهای سفرت نزدیک میشوی. شوری غریب سر تا پای وجودم را در بر گرفته بود. مشتاق بالای سر جوان می رفتم. جوان از رود گذشت. می دوید و محکم پایش را روی تخته سنگ های بزرگ می گذاشت. کم کم به قله نزدیک میشد. گفتم :چه می کنی؟ گفت:کاری که تخته سنگ نمی تواند بکند. من و تخته سنگ یکی هستیم ، می دانی؟ من و تو هم یکی هستیم ، تنها این لباس ما را از هم جدا کرده و در جایی همه به هم میرسیم ، به نور. و خورشید را بالای آسمان نشان داد. انگار کوه هم جا پای محکمی برایش فراهم می کرد. روی هیچ گلی پا نمی گذاشت. گاه می ایستاد ، چشمانش را می بست و با تمام وجود هوای کوهستان را به درون می کشید. من از او عقب ماندم ؛ روحم تاب آن همه عشق را نداشت ، ولی از نظرم دور نمیشد. روی گلی نشسته بودم که گفت:می شناسیش؟ گفتم:بله ، از خودم بیشتر. وقتی کنارش هستی از خودت آشنا تر است ، انگار چیزی در درونش موج می زند که من در کسی ندیده ام. یک جور انرژی بی کران دارد ، انگار در دلش خورشید است. با تمام زمین و آسمان یکی است. نرم مثل موج حرکت می کند. گل آهی کشید و گفت:چه حیف ، کاش میشد مرا هم همراه خود می برد. با تعجب پرسیدم:به کجا؟ گل گفت:من باغبانی را می سناسم که وقتی تمام غنچه هایش گل دادن ، تمام درخت هایش میوه ، او هم با نفس باد و زمین و باغش یکی شد و دیگر هیچکس او را ندید. وقتی این را شنیدم بلند شدم و پریدم تا به او برسم. فهمیدم او جایی می رود که من سال هاست به دنبالش هستم و او مسافر همین جاده است. پس جهیدم ، باد گاه مانعم میشد ، اما من مصمم تر رفتم. باد هم رهایم کرد. گل فریاد زد:اگر توانستی با او یکی شو. وقتی که با... بقیه حرفش را باد با خود برد و نگذاشت من بشنوم. به شختی او را می دیدم ، بر بلندای قله کوه ایستاد و شانه هایش را بالا داد. عین کوه. سرش را بالای بالا رو به آسمان و دست هایش را درست مثل عقاب باز کرده بود وچنانسینه اش ستبر و گشاده بود که گویی تمام خورشید در آن جا میشد. یکی شدنش را با هستی در نور خورشی می دیدم. با خود گفتم:می دانم ، یقین دارم وقتش رسیده ، من هم سفرم را به پایان می رسانم. ولی هنوز خیلی عقب بودم. غم تمام عالم در وجودم ریخت که یک آن باد به کمکم آمد و گفت: سفرت را با ما آغاز کردی و کمکت کردم ، تا پایانش هم با تو هستم. دلم برایت تنگ می شود چون مثل تو فقط یکی پیدا می شود. شفاف ، ناب و خالص. برو و آزاد شو. با نیروی پر مهر باد چنان نیرو گرفتم که دیگر هیچ نفهمیدم. روی شانه جوان بودم و جوان کم کم محو میشد که سر به طرفم برگرداند و گفت: « تولدت مبارک قاصدک ... » بر بلندای کوه دیگر هیچ اثری از جوان و قاصدک نبود و هنوز دنیا در انتظار تولد یک قاصدک دیگر است. #شاید شما همان قاصدک باشید#
هوا بسیار سرد بود و مردم شتابان از سوز سرمای زمستان ، به سوی خانه های گرمشان می رفتند. در این میان ، پسرکی با لباس پاره و کثیف ، گوشه لباس زنی متشخص را گرفته بود و با سماجت می گفت:«تورو خدا ، خانم! پولی به من بده! تورو خدا خانم! مادرم مریض است. برای دارو به پول احتیاج دارم...» زن ابتدا حرفی نزد و سعی کرد با بی محلی او را براند ، ولی پسرک اصرار می کرد:«توروخدا خانم! مادرم مریض است.همین الان باید برایش دارو بخرم. اگر دارو نخرم مادرم می میرد. پول ندارم. توروخدا به من کمک کن...» زن که دید پسرک آسوده اش نمی گذارد با خود گفت:«خوب ، حالا درسی به او می دهم تا دیگر با دروغ از کسی پول نگیرد!» در کیفش دست کرد و مبلغ کمی به او داد. پسرک تا پول را گرفت ، از آن زن دور شد و با سرعت به سمت دیگر خیابان دوید. زن هم بدون آن که پسرک متوجه بشود او را دنبال کرد تا مشت پسرک دروغگو را باز کند. پسرک به داخل خیابانی دوید و زن هم بدنبال او وارد خیابان شد. زن که غرق تفکر بود ، با چشمانی درخشان از اشک ، به خیابان اصلی بازگشت. آری ، پسرک دروغگو بود. زن هنگامی که داخل خیابان شده بود ، پسرک را دید که پس از خریدن ساندویچی به سوی کودک معلولی که لبخندی بر چهره داشت ، رفت و آن را با او تقسیم کرد...
تنهایی که طولانی میشه... معیار دوست داشتن آدمها هم عوض میشه... یهو آدم میبینه گلدون شمعدونی گوشه اتاقشو... با کل دنیا هم عوض نمی کنه....
وقتی جهان از ریشه ی جهنم... و آدم از عدم... و سعی از ریشه های یأس می آید... وقتی که یک تفاوت ساده در حرف " کفتار" را به "کفتر" تبدیل می کند... باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل " نان " دل بست... " نان " را از هر طرف بخوانی " نان " است ! "قیصر امین پور"
پیشونی حاجی شهر ، پینه بسته دستان پدرم نیز همینطور ! بزرگتر که شدم ، تازه فهمیدم ، پدرم با دستانش نماز می خواند !