دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز فدای پیرهن چاک ماه رویان باد هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش و از قضا مگریز میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز حافظ
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و، چون سایه دیوار گامی از سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شبها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
ای نگاهت از شب باغ نظر، شیرازتر دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست چنگی از تو چنگتر، یا سازی از تو سازتر قصه گیسویت از امواج تحریر قمر هم بلند آوازهتر شد، هم بلند آوازتر گشتهام دیوان حافظ را، ولی بیتی نداشت چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود جادویی از سحر چشمان تو پُر اعجازتر آن که چشمان مراتر کرد، اندوه تو بود گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر
از خانه بیرون میزنم، اما کجا امشب شاید تو میخواهی مرا در کوچهها امشب پشت ستون سایهها روی درخت شب میجویم، اما نیستی در هیچ جا امشب میدانم آری نیستی، اما نمیدانم بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب تو را بی جستجو مییافتم، اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها... سایهای دیدم شبیهت نیست، اما حیف ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب هر شب صدای پای تو میآمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمیآید صدا امشب امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب گشتم تمام کوچهها را یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب طاقت نمیآرم تو که میدانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زآن عشق جانفرسا نبود ای نداده خوشه ای زآن خرمن زیبایی ام تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
دلم از داغ نامردى؛ نسیمی سرد میخواهد... میان قحطی مرهم؛دلى هم درد میخواهد... مگر یادت نمى آید؛ در آغاز محبت ها... شبى گفتم در گوشت؛" رفاقت مرد میخواهد "
نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیز شهر خالی ست مرا همنفسی نیست عزیز حافظ از حال من سوخته آگاه تر است زده ام فالی و فریاد رسی نیست عزیز نیست حتا پر و بالی که به سویت بپرم آسمان بی تو مرا جز قفسی نیست عزیز کیمیایی و من خسته مسی ناچیزم به سر کوی توام دسترسی نیست عزیز قلب بیمار مرا عشق شما درمان است غیر آغوش تو دل را هوسی نیست عزیز
نه می توان به یاد تو نبود و جاودانه شد نه در غروب یک غزل مصرع عاشقانه شد نه می توان ستاره را به روی آسمان نشاند نه اینکه در ترانه ای به غیر تو گلی چکاند نه می توان به خنده ی غریب قصه دل سپرد که میتوان به جای تو در این فضای کهنه مرد
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!! ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!! درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد!!! و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه ی پرجوش خویش اما!!! کسی حال من تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!! که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
دل من سمت شما میل پریدن دارد قدمم سمت شما میل رسیدن دارد شعر یک گوشه ای از حس قشنگم به شماست که قلم در ره تو میل تپیدن دارد روز ها میگذر فرصت ما کافی نیست حرف از لعل لبت هم که شنیدن دارد عادتم این شد هر روز به تو فکر کنم نار چشمان تورا وای کشیدن دارد اگر ازکوچه ما قصد عبورش کردی جامه ها در طلبت شوق دریدن دارد مقصدم گم شده بود و سر راهی بودم و دلم سمت شما میل پریدن دارد ..