می روی، دور نرو، قبل پشیمان شدنت فکر برگشتن خود باش و زمانی که کم است، قبل رفتن بنشین خاطره ای زنده کنیم بنشین چای بریزم، بنشین تازه دم است...
من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را بیاد دارم كه در غروب آنها در خیابان از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب اما این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت می گفتند از كودكی به ما كه زمان باز نمی گردد اما نمی دانم چرا این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند! "احمد رضا احمدی"
نباید اینقدر بزرگ میشدیم! نباید فهمیده میشدیم... لابد زیادی فهمیدهایم؛ که دیگر زورِ شادیهایمان به فهممان نمیرسد...
عصرانه، دلم یک گوشهی دنج ، در یک کافه میخواهد ...! فقط من و تو ...! در ازدحام جمعیت این شهر ، فقط تو را ببینم ...! تو قهوه تعارف کنی ... من غرق در قهوه ای چشمانت طعمِ خوشِ بودنت را بنوشم ...!
خوشبختی فقط یک احساس است ! هیچ چیز واقعی که بتوانی به آن چنگ بزنی یا سر آخر توی مشتت بماند، در آن نیست . برای همین هم مثل حباب یکهو میترکد یا مثل مه محو میشود ...
دیروز زنی را دیدم که مرده بود ...! مثل ما نفس میکشید ! راستی یک زن چطور میمیرد ؟ مرگش چگونه است ؟ یا لبخند به لب ندارد ... یا آرایش نمیکند ... یا دست کسی را نمیفشارد ... یا منتظر آغوشی نیست ... یا حرف عشق که میشود پوزخند میزند ! زنها اینگونه میمیرند ...