گاه خسته و سربزير دلت نمیخواهد به خانه برگردی، میروی، قدم میزنی، بیجهت، بیحرف، بعد يکباره پياله کج میشود ستاره از لبِ لرزيدهی آسـ مان میافتد میشکند، میميرد. نه آسـ ـمانِ تشنهی برفآلود، بیتفاوت وُ نه مـ ـاهِ ساکتِ قصهگو، مقصر است! پردهها را ببند پنجرهها را ببند رخسارِ خسته از فهمِ هر آشنا بپوش، به کسی هم چيزی نگو، نه در، نه ديوار و نه آينه! ... "علی صالحی"
ای درختان عقیمِ ریشه تان در خاک های هرزگی مستور یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رُست ، نتواند ای گروهی برگِ چرکین تارِ چرکین پود یادگار خشکسالی های گردآلود هیچ بارانی شما را شُست ، نتواند "مهدی اخوان ثالث"
می خواستم قزلآلایی باشم که سرچشمهی رودها را به جنگ میطلبد، نه ماهیِ آکواریومی که همه عمر از شیشهای به شیشهای میرود، مدفوع خود را میبلعد در بیغذایی و شک نمیکند که زندگی شاید چیز دیگری باشد.