سکُوت... شاید آخرین گزینہ ام باشد...! وقتی میان تمام نبودنها بہ تُویی فکر میکنم کہ دیگر نَدارمَت.......!!!!
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
گاهی صخرهها هم گریه می کنند ندیدهای تو هرگز هم نخواهی دید اما صخرهها هم گاهی گریه میکنند نمیدانی چرا هرگز هم به تو نخواهم گفت اما گریه میکنند صخرهها دریاها با خود غمی را میآورند و میبرند اما صخرهها نمیدانی وقتی که گریه میکنند ... وقتی که گریه میکنند ... ...