دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کُوی او گدائی بر خسروی گزیدن جام طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن حافط
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست سعدی
گویند صبرکن که بیاید نگار تو آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار جایی که یار نیست دلم را قرار نیست من آزمودهام دل خود را هزار بار قاآنی