آسمـان کـم بـود، کم، امـا بـرایـم گـریــه کـرد مـُردنم را حـدس زد، قبل از عـزایـم گـریـه کـرد دیـدن چـشـمـان تـو یـک اتـفـاق ساده نیست در بهـایش بی نهـایت چشم هایم گـریـه کــرد دست هایم در خـیـال دسـت هـایـت زنـده بود دست هـایت را کشیدی دست هایم گریه کرد از خجالت اشک هـای شـوق مـن جاری نشد مـن بـه جـای دل تپیدم او به جایم گـریـه کـرد بــا صـدای نـغـمـه هـای سـاز، حـرفــم را زدم ظــاهــرم آرام بــود، امــا صــدایـم گـریــه کـرد رفـتـم از پـیـشـت؛ ولـی مُـردم مـیان هـر قدم بـس کـه از درد جــدایــی ردّ پـایـم گـریـه کـرد دست گریه،کوچه گریه،چشم گریه،بگذریم... آسمــان کــم بـود، کـم، امــا بـرایـم گریه کرد
دوباره می نویسمت ...کنارِ بیت آخرم و چکه چکه می چکم...به سطر های دفترم تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب دوباره تو ...دوباره من... شناوری ... شناورم شنیده ام ز پنجره سراغ من گرفته ای؟ هنوز مثل قاصدک ...میانِ کوچه پرپرم گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها قدم زنان ...قدم زنان...تو را به خانه می برم غزل به خواب می رود...به انتها رسیده ام تمام من چکیده شد...کنارِ بیت آخرم
نیست صاحب نفَسی، درک کند حالِ مرا کاش این شعر بگوید به تو احوال مرا طوطیِ چشمِ تو پرواز کنان رفت و ندید که به قیچی زده دنیا، پَرِ آمالِ مرا منطق و فلسفه ات پخته شده اما حیف عشق باید بکُند پخته، دلِ کالِ مرا تو خودت خواسته ای بی منِ مسکین بپَری و همین خواسته ات، بسته پر و بالِ مرا الفِ قامتِ من، مشقِ الفبای تو بود رفتی و هیچ ندیدی کمرِ دالِ مرا نفَسی نیست که بی یادِ تو از سینه رود بنِگر ثانیه های شده چون سالِ مرا من چِسان شرح دهم مرگِ دلم را به غزل برسانید به من حضرتِ غسّالِ مرا « دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟! » چشمهای تو فقط شاد کند فالِ مرا
نیلوفران خواب از پــرده پا بیــرون منه خجلت مــده مهتـاب را برهم مـــزن ای نازنیــن تصــویــر صــاف آب را گفتم بخوابــم تا دمی ز اندیشه ات فارغ شوم لیكن تو بر هم می زنـی نیلوفــران خــــواب را كمتر به وصلم وعــده ده طاقت ندارم شوق را ریگی پریشان می كنـــــد اندیشه مــــرداب را گر برقع از رو بر كنی هنگام شب ای چون پری صـــد پــــاره بینی از حسد پیـــراهن مهتـاب را بردار یك دم آینـــــه رخســــاره خــــود را نگــر تا سرزنش كمتر كنی دیگر تو شیـخ و شاب را بر نیل چشـمت می زنم موسای سرگردان دل خواهم اگــر آرم به كف دردانـــه های نـــاب را شوریده لرستانی
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربه ای از نرسیدن ها دارم کوشش رود به دریا شدنش می ارزد کیستم ، باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد سال ها گرچه که در پیله بماند غزلم صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
حرف دل حـرف هــــــا دارم امـــا ... بزنم یا نزنم؟ بــا توام، با تــو! خـــــدا را! بزنم یا نزنم؟ همه حرف دلم با تو همین است «دوستت دارم» چـــــه کنم؟ حرف دلـم را بزنم یا نزنم؟ عهــد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیـــــــر قــــول دلم آیــــا بزنم یا نزنم؟ گفتــــه بـــودم که به دریـا نزنم دل اما کـــو دلی تــا که بــه دریـا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابـــد پرسش آدم این است: دست بر میـــوه حـــــــوا بزنم یا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بـود خـــــار در چشم تمنــــــا بـزنم یا نـزنم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم بزنم یـــا نزنم؟ هــــا؟ بزنم یـــا نزنم؟
.ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﯼ ﻣﺸﺖ ﺑﺮ ﻣﻬﺮﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﭘﯿﭽﺎﻧﺪﯼ ﻣﻬﺮ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺯﺩﯼ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﯼ ﺫﮐﺮﻫﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﻭ ﺑﺮ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﺮﺍ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻗﺼﺎﻧﺪﯼ ﺩﺳﺖ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﺕ ﭼﺮﺧﯿﺪﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻋﺎﺩﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻠﻂ ﭼﺮﺧﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ ﻗﻠﺐ ﺻﺪ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﻩ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﮔﺸﺘﯽ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪﯼ...
پنج واروونه چه معنا دارد : خواهر کوچکم از من پرسید : پنج وارونه چه معنا دارد..؟ من به تندی گفتم ... این سوال است که تو میپرسی؟ پنج وارونه دگر بی معناست... خواهر کوچک من ساکت ماند... و سوالش را خورد.. دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست... بغلش کردم و آرام گرفت... او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟ من که در همهمه ی داغ سوالش بودم ... از دلم ترسیدم... من که معصومیت بغض صدایش دیدم... به خودم میگفتم: اگر او هم یک روز .. وارد بازی این عشق شود.. مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد... توی فنجان نگاهش ماندم... مات و مبهوت فقط میگفتم.. بخدا بی معناست.... پنج وارونه غلط ها دارد... تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.. پنج وارونه ی ما یک بازیست... بازی بی معنیست.. تو همان پنج دبستان خودت را بنویس..!
گله هارابگذار! ناله هارابس كن! روزگارگوش ندارد كه تو هي شِكوه كني! زندگي چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را... فرصتي نيست كه صرف گله وناله شود! تابجنبيم تمام است تمام!! مهرديدي كه به برهم زدن چشم گذشت.... ياهمين سال جديد!! بازكم مانده به عيد!! اين شتاب عمراست ... من وتوباورمان نيست كه نيست!! ***زندگي گاه به كام است و بس است؛ زندگي گاه به نام است و كم است؛ زندگي گاه به دام است و غم است؛ چه به كام و چه به نام و چه به دام... زندگي معركه همت ماست...زندگي ميگذرد..
در کوچه کرها چه عبث داد کشيديم ما را چه به فرياد که فريادرسي نيست اي دل،دل خو کرده به نيرنگ رفيقان با هم هوسانت بنشين،هم نفسي نيست از ترس قفس ريخت پر و بال تو يک عمر حالا که پرت ريخته ديگر قفسي نيست بر شاخه بيگانه مخوان بلبل بد مست شايسته اندوه تو هر خار و خسي نيست آن زخم كه مي كندمش و خوب نمي شد اكنون كه قرار است به دادش برسي نيست