میدانی؟؟؟ فرق زیادیست .... بین آدمی که پا به پای کسی پیر شود تا آدمی که برای کسی پیر شود! و دنیا این روزها ! پر از آدم های پیریست که؛ در بیست سالگی برای کسی تمام شدند محیا زند
کاش ادمها قبل از اینکه رنگ دوست داشتنشان عوض شود میشد انها را لابه لای روز های اول اشنائی خشک کرد ...! اینکه خاطره میسازند و بعد نقاب از چهره بر میدارند پای تمام دوست داشتنی ها را برای طرف مقابلشان قلم میکنند
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست تا زنده ام چو شمع از اینم گریز نیست هر درد را که می نگری هست چاره ای درد محبت است که درمان پذیر نیست
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم دردام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فِتادم به بند ای گل بر اشکِ خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بِشِنیدمُ هرگز خبری نشد از آن کی آیی به بَرَم ای شمع سحرم در بزمم نفسی، بنشین تاج سرم تا از جان گذرم پا به سَرَم دِه، جان به تنم دِه چون به سرآمد، عمر بی ثمرم نشسته بر دل غبار غم زان که من در دیار غم گشته ام غمگسار غم امید اهل وفا توئی رفته راه خطا توئی آفت جان ما توئی بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم دل به تو دادم دردام افتادم از غم آزادم ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی