گلوله نمی دانست، تفنگ نمی دانست، شکارچی نمی دانست، پرنده داشت برای جوجه هایش غذا می برد... خدا که می دانست!!! نمی دانست؟!!! حسین پناهی
دیرگاهیست در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا میخواند لیک پاهایم در قیر شب است سهراب سپهری
مهم نیست... عمر چقدر کوتاه باشد یا بلند مهم نفس هایی است که با تو کوتاه و بی تو بلند کشیده می شود... مهربونم
در این زمانه بی های وُ هوی لال پرست خوشا به حالِ کلاغانِ قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباورِ خیال پرست
اندوه تنهایی پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجام چنین شدی در دلم باریدی ....ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهائی می خزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق، ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشکید شعر ای شیطان افسونکار عاقبت زین خواب درد آلود جان من بیدار شد بیدار بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه می گشدم به دنبالش وای بر من نقش خوابی بود ای خدا...بر روی من بگشای لحظه ای در های دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را دیدم ای بس آفتابی را کاو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من ! ای دریغا در جنوب !افسرد بعد از او دیگر چه می جویم ؟ بعد از او دیگر چه می پایم ؟ اشک سر دی تا بیفشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد در سکوت سینه ام دستی دانه ی اندوه می کارد فروغ فرخزاد
از یاد رفته یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده به دیدارم بست هر کجا می نگرم، باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بیگمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا در یابد ورنه دردیست که مشکل برود