تا حالا امتحان کردی از مرگ یه تصویر طنز بسازی پس شروع کن از وصیت نامه قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناساييم بت دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند. بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد. در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد. التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي آنها هم باشد
انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج نام : كمال كلاس : دبستان موزو انشا : عزدواج! هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
شور و حالی دارد/ عشق و شوقی خواهد/ و منم می خواهم کمی بازی بکنم/ کاش می شد بخرم / ولی اکنون که دگر مالی نیست /شب عید نزدیک است / پدرم هم بی پول / چاره ای باید جست / بهتر این نیست که دست ساز باشد؟ / قیمتش ارزان تر / سر صدایش بیشتر / شور و حالش افضل ... چسب، کاغذ، باروت / سیخ کبریتی که در این نزدیکی است / و همه چیز حاضر / من تلاش خود را خواهم کرد / بیشتر از درس و کتاب / زود تر از باد بهار / فکر کنم حاضر شد / بهتر است که امتحانش بکنم / کبریت را باید برد / جور دیگر باید زد ... من نمی دانم که چرا می گویند / این مواد پر سوز است / نکند فکر کردی / من در این شعر بلایی سر خود می آرم / ولی دیدی که من سالم سالم هستم / شب روشن نزدیک است / همه عالم آتش / چه عجب جنگی بکنم من امشب ... تق و تق ترقه / بوم و بوم نارنجک / فیس و فیس دینامیت / حال نوبت با من / بکشم این ضامن / دور خواهم شد از این بمب قوی / و دلی سیر بخندم بر افراد / این ترقه روشن / حال باید پرتابش بکنم / بین آن جمعیت ... چشم هایی معصوم / چهره ای چون مهتاب / دخترک را می گویم / که در آن جمعیت / شاد بود و خندان / قرنیه اش پاره / دیدگان دخترک پر خون است / دیدگان مادرش هم چون باران / کاش ماموری بود / که در آن نزدیکی / می گرفت این ها را / دکترش می گوید / عملی در پیش است / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید
دختری با مادرش در رختخواب درددل می کرد با چشمی پر آب گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟ روی دستت باد کردم مادرم! سن من از بیست وشش افزون شد دل میان سینه غرق خون شد هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته! مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت: دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن! گفت دختر مادر محبوب من! ای رفیق مهربان و خوب من! گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا کی نگاهی می کنم بر یک پسر مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟ غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعیدویاسر وایضا صفر با سه تاشان رفته بودم سینما بگذریم از مابقی ماجرا! یک سری هم صحبت صادق شدم او خرم کرد آخرش عاشق شدم یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج علی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد،بله بعد جعفر یار من عباس بود البته وسواسی وحساس بود بعد ازآن وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم بعدهانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم مادرش آمد میان حرف او گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو! گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری لیک جز آن که تو را باشد پدر دل نمی دادم به هرکس اینقدر خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی واقعا که پوز مادر را زدی
دید مجنون دختری مست و ملنگ در خیابان با جوانانی مشنگ خوب دقت کرد در سیمای او دید آن دختر بُود لیلای او با دلی پردرد گفتا این چنین حرف ها دارم بیا (پیشم بشین) من شنیدم تازگی چت می کنی با جوانی اهل تربت می کنی نامه های عاشقانه می دهی با ایمیل از ( توی) خانه می دهی عصرها اطراف میدان ونک می پلاسی با جوانان ونک خرمن مو را چرا آتش زدی؟ زیر ابرو را چرا آتش زدی؟ چشم قیس عامری روشن شده دختری چون تو مثال زن شده دامن چین چین گلدارت چه شد؟ صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟ ابروی همچون هلالت هم پرید؟ آن دل صاف و زلالت هم پرید؟ قلب تو چون آینه شفاف بود کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود دیگر آن لیلای سابق نیستی مثل سابق صاف و عاشق نیستی قبلنا عشق تو صاف و ساده بود مهر مجنون در دلت افتاده بود تو مرا بهر خودم می خواستی طعنه ها کی می زدی از کاستی؟ زهرماری هم که گویا خورده ای آبروی هرچه دختر برده ای رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان سورۀ یاسین درِ ِگوشم نخوان تو چه داری تا شوم من چاکرت؟ مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟ ریش و پشم تو رسیده روی ناف هستی از عقل و درایت هم معاف آن طرف اما جوان و خوشگل است بچه پولدار است گرچه که ول است تو به زحمت صاحب اسب شـَلی خانه ات دشت و بیابان خداست خانۀ او لااقل آن بالاهاست با چنین اوضاع و احوالت یقین خوشه ات یک می شود ، حالا ببین او ولی با این همه پول و پله خوشۀ سه می شود سویش یله گرچه راحت هست از درک و شعور پول می ریزد به پای من چه جور عشق بی مایه فطیر است ای بشر گرچه باشی همچو یک قرص قمر عاشق بی پول می خواهم چکار هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار راست می گویند، تو دیوانه ای با اصول عاشقی بیگانه ای این همه اشعار می گویی که چه؟ دربیابان راه می پویی که چه؟ بازگرد امروز سوی کوه و دشت دورۀ عشاق تاریخی گذشت تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده قید فرهاد جـُلمبر! را زده ویس هم داده به رامین این پیام بین ما هرچه که بوده شد تمام پس ببین مجنون شده دنیا عوض راه تهرن را نکن هرروزه گز اکس پارتی کرده ما را هوشیار گرچه بعدش می شود آدم خمار بیخیال من برو کشکت بساب چون مرا هرگز نمی بینی به خواب گفت با «جاوید» مجنون این چنین: حال و روز لیلی ما را ببین بشکند این « دست شور بی نمک» کرده ما را دختر قرتی اَنک حال که قرتی شده لیلای من نیست دیگر عاشق و شیدای من می روم من هم پی ( کیسی ) دگر تا رود از کله ام عشقش به در فکر کرده تحفه اش آورده است یا که قیس عامری یک برده است آی آقای نظامی شد تمام قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام خط بزن شعری که در کردی زما چون شده لیلای شعرت بی وفا
ده تا از بهترین بهانههای دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها! 1- تو برای من مثل خواهر میمونی! (یعنی:خیلی زشتی!) 2- فاصله سنیمون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!) 3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!) 4- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!) 5- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!) - من با خانمهای همکارم بیرون نمیرم. (یعنی:خیلی زشتی!) 7- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!) 8- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!) 9- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!) 10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس ديدم به خواب حافط توی صفاتوبوس گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم گفتم : کجا روی ؟ گفت : واللهخود ندانم گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي گفتم : چگونه ای ؟ گفت : دربند بي خيالي گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟ گفتا : که مي سرايمشعر سپيد باری گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد گفتم : رقيب ، گفتا : رقيب کلهپا شد گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟ گفتا : شده ستاره در فيلمسينمايي گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟ گفتا : عمل نموده ، ديروزيا پريروز گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده گفتم : بگو ، ز يارش گفتاولش نموده گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟ گفتا : شديد گشته معتادگرد و افيون گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟ گفتا : خريده قسطيتلويزيون به جايش گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟ گفتا : شدست منشيدر دفتر اداره گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل گفتا : که دست خود رابردار از سر دل گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با توردور دنيا گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی گفتا : پژو ، دوو ، بنز ياگلف نوک مدادی گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي گفتا : که جای خود را دادهبه فاکس برقي گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره گفتا : به جای هدهد ديش است وماهواره گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟ گفتا : به پست داده ، آورد يانياورد ؟ گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي گفتا : که ادکلن شد در شيشه هایرنگي گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟ گفتا : آنچه بود ار دم گشتهچلوکبابي گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان گفتا : نمي هراسي از چوبپاسبانان ؟ گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟ گفتا : که جاش دارم و افوربا نگاری گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها گفتا : به حبس بودم از ته زدندآن ها گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟ گفتا : نديده بودم هالو بهاين خرفتي
مرا هست كفشي ز عصر حجر / كه ميراث مانده ز جد پدر شريك غمش بوده و شاديش / به پا كرده در جشن داماديش خدايش بيامرزد آن زنده ياد / كه از خود هم اين ارث بر جا نهاد چو هي ميبرم پيش هر پينه دوز / ز مغزش پريده است برق و فيوز! بود چون كه جان سخت چون كرگدن / بپوشم به هر گاه و بيگاه من هر آنچه ز وزنش گويم كم است / كه سنگين چنان كله رستم است ز پايم بود چند سانتي گشاد / چو پاپوش افراسياب و قباد مرتب به پايم لخ لخ كند / ندارد چو كف پاي من يخ كند ز بس خورده اقسام واكس و پماد / مرا رنگ اصلش نيايد به ياد ولي من ز باباي جنت پناه / شنيدم كه رنگش بوده سياه بسي نعل خورده است بر تخت آن / شاه سم قاطر پادگان! به هر سوي آن خورده صد دانه ميخ / فرو ميرود توي پايم چو سيخ هميترسم آخر به جرم قاچاق / كه مامور گردد برايم براق كه اين جزو آثار تاريخي است / چرا كه خطوط تهش منحني است اگر عمر باقي است، سال دگر / سپارم من آن را به امواج بحر كه تا همچو زورق همراه باد / رود گويي اصلا ز مادر نزاد و يا ميزنم واكس بر رويهاش / گذارم سپس داخل موزهاش از دست من تا این دماغ راهی به جز انگشت نيست دلخوش به دستمالم نکن هيچی مثه انگشت نيست
نجیب و سر افکنده و ساده ای تو پنجاهمین مرد دلداده ای تو را هم به آرشیو خواهم سپرد چه سر گرمی خارق العاده ای! یک حالت غریب مطنطن گرفته بود رنگ غروب آخر بهمن گرفته بود آدم نکشته بود ولی مطلع شدیم بیچاره این برادر ما زن گرفته بود! عبدالرضا قیصری موی مرا سفید کردی ابروی مرا سفید کردی من سمبل حرف مفت بودم تو روی مرا سفید کردی!
آهم، نفسم، روح و روانم سردست افسرده شدم خواب و خوراکم دردست با این همه غم خدایی اش باید گفت : آن زن که به من دل بسپارد، مردست! حمیدرضا امینی در باغ دلم گَرد جنون می ریزی سرسبزترین گیاه این جالیزی ازساقه تو به آسمان خواهم رفت ! ای عشق! تو لوبیای سحرآمیزی ! حمیدرضا امینی