محترم دار دلم کاین مگس قند پرست تا هوا خواه تو شد فر همایی دارد از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد نغز گفت آن بت ترسا بچه باده پرست شادی روی کسی خور که صفایی دارد هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی
غرورم را شڪستم نجابتم ڪه نشڪست...شڪست؟ اشڪهایم ڪه نریخت...ریخت؟ گفتم دوستت دارم...دوستے ڪه نخواستم...خواستم؟ در دلم میخواندمش میخواستمش...تا ابد... چیزے درونم منجمد شد...او ڪه ندید...دید؟ هق هق ها را ڪه نشنید...شنید خواستم بداند و بہ حرمت غرور شڪستہ ام سڪوت ڪند... فقط خواند...فقط دید...فقط رفت...
کاش میشد بی خبر یک حلقه بر در می زدی بر خیالات محالم رنگ باور می زدی زخمهای کهنه ام دارد مداوا میشود کاش بودی بر دلم یک زخم دیگر می زدی دلخوشم با خاطراتت هر چه خوب و هر چه بد بی گمان حتی همان روزی که خنجر می زدی بی تو این دنیا جهنم ، من اسیر دوزخم کاش میشد شعبه در صحرای محشر می زدی بی وفا از داغ هجرت گشته ام بیمار و زار کاش میشد این دم آخر به ما سر می زدی در هجوم غصه هایت قلب من صد پاره شد کاش قبل رفتنت در سینه سنگر می زدی ساحل دریای چشمم شد اسیر موج خون یاد ایامی که در چشمم تو لنگر می زدی
غم مخور معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند زهرِ دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟ نقطهضعف برگها را باد پیدا میکند دلبرت هر قدر زیباتر، غمت هم بیشتر پشت عاشق را همین آزارها تا میکند از دل همچون زغالم سرمه میسازم که دوست در دل آیینه دریابد چه با ما میکند نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز عاشقی چون من فقط او را تماشا میکند
شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او شد با شب و گریه روبرو عاشق او پایان حکایتم شنیدن دارد: من عاشق او بودم و او عاشق او ...
"گفت.جبران میڪنم گفتم ڪدام.را؟؟ عمر رفته را؟ روح.شڪسته را؟ دل.مرده را؟ من هیچ جواب این تارموهاے.سفید را میدهـے؟ نگاهـے.ڪردوگفت چقدر پیرشده اے؟ کفتم جبران.میڪنـے؟ گفت ڪدام را؟
ﺭﻭﺯے ﻣـیـﺮسـہ ﮐـــہ ﻣــیگــے ﺩﺍﺭﻡ ﻣـﯿـﻤـﯿـــﺮﻡ ﻭ ﻣـﻦ ﻣﯿﮕــﻢ ﻣﺰﺍﺣﻤـﺖ ﻧﻤﯿﺸﻢ ؛ ﺭﺍﺣـﺖ ﺑﺎﺵ ﺑــہ ﺗـلاﻓـے ﺭﻭﺯﻫــﺎیـے ﮐـــہ ﻫــﺰﺍﺭ ﺑـــﺎﺭ ﻣــُﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﯿﺨﯿﺎﻟـــﻢ ﺑـــﻮﺩ
لعنَت بِہ تَقدیرے ڪِہ دَر مُشتَت نَبآشَد دِل دادهِ باشےُ کَسے پُشتَت نَباشَـــد فَرقے ندارد زندگے با مرگ وقتے اَنگشتر عِشقت دَر اَنگُشتِت نَباش
چنانم کرده ای عاشق ، که از عشق تو حيرانم مرا درديست جانفرسا، نباشد هیچ درمانم گناه من چه بودای یار، که هردم بی تو گريانم دمادم درفراق تو، سرشک از دیده افشانم همه شب دردلم غوغاست، به یادت ذکر می گویم تویی عمرم،تویی عشقم ،تویی هم دین و ایمانم نگر برمن دمی بنشین ، کنار شاعر مفتون که من امشب برایت تا سحر، صد شعر می خوانم گذرکن ازهمان راهی ، که روزی با تو بگذشتم وگرنه تاقيامت، همچنان زار و پریشانم اگرهم چون زلیخا، دیده برراه تو بنشينم بدان باچشم تر در انتظارت، باز می مانم