اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش تو دارم قضا کن بده می گر ننوشم بر سرم ریز وگر نیکو نگفتم ماجرا کن من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن سر خم را به کهگل هین مبندا دل خم را برآور دلگشا کنم را چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و بانوا کن اگر چه می زنی سیلیم چون دف که آوازی خوشی داری صدا کن چو دف تسلیم کردم روی خود را بزن سیلی و رویم را قفا کن همیزاید ز دف و کف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن حریف آن لبی ای نی شب و روزیکی بوسه پی ما اقتضا کن تو بوسه بارهای و جمله خواری نگیری پند اگر گویم سخا کن شدی ای نی شکر ز افسون آن لب ز لب ای نیشکر رو شکرها کن نه شکر است این نوای خوش که داری نوای شکرین داری ادا کن خموش از ذکر نی می باش یکتا که نی گوید که یکتا را دو تا کن مولوی
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم سزای تکیه گهت منظری نمیبینم منم ز عالم و این گوشه معین چشم بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم حافظ
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نینی تو که خط سبز داری ملکی
باد اسبی است بشنو که چگونه می تازد از میان دریا و از میان آسمان بشنو که چگونه زمین را در هم می نوردد تا مرا به دور دست های دور ببرد. در آغوشت پنهانم کن لااقل همین امشب را پنهانم کن... که این شب باران، دهان های بیشمارش را سخت بر زمین و بر دریا نهاده است. بشنو که چگونه باد می خواهد چهار نعل مرا با خود، ببرد بگذار باد بگذرد، آن پس مرا ترک کن....