در این عمری که میداﻧﻲ فقط چندی تو مهمانی! به جان و دل تو عاشق باش رفیقان را مراقب باش مراقب باش ﺗﻮ به آنی، دل موری نرنجانی… که در آخر تو میمانی و مشتی خاک که از آنی ...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت حافظ
نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است فدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست زبان ناطقه در وصف شوق نالان است چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفای فال نکوست
فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بیخاک عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه این است همه صاحب دلان را پیشه این است
نه شراب می پسندی، نه شباب می شناسی به کدام قبله هستی، همه چونی و چرائی به زبان شاعرانه، به علوم ماورایی به چه منطقی بگویم که برای من خدایی